تبليغاتX
اندیشه نگار -
باد پاییزی و رگه های آبی و خاکستری، دستهای باز و ابرهای خیزان.نرم و سرد و آبی و خاکستری. نجوا و سکوت، زوزه و سکوت. می گذری و باز می آیند. شکل میگیرند، از رگه های تاریکشان می بافند، هربار سنگین تر، هربار تاریکتر. باد منظومه ابریم را می گرداند، لحظه ای آرام و لحظه های طوفانی.دست خسته ام می افتد. بافته آبی و خاکستریم را چنگ می زنم، پسم می زند. زوزه و آبی، زوزه و بنفش. زوزه و ابرهای تاریک بالایم.
چشمهایم بی اراده باز شدند. ساحل شنی سوزناک و طوفانی. بادبان نزدیک افق، فقط چند لحظه تا نقطه شدنش. گلویم فشارم می دهد. آینده...چشمانم بسته شدند. رگه های آبی و خاکستری و دستی که توان بال زدن ندارد. زوزه و اشتیاق. افق مرا پایین می کشد.پایینی بهتر،پایینی آسوده تر.
-
می چرخند و می چرخند و می چرخند. هرقدر پایین تر سریعتر و بافته تر.
"همیشه همین بوده"
-
نقظه.دیوار.میله.نقطه.دیوار.میله.نقطه.دیوار.میله.نقطه.
---
"اما همیشه... خیلیه عشقم"
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 2:19  توسط وحید بهزادان  | 

 
Counters
Counters Hit Counters
Free Web Counters Web Page Counter