این روزا خندیدن سادست. همراه جمله رو تف می کنه، جمله ای که اصرار داره آخرش کرم علامت تعجب در بیاد. جمله ای که سعی می کنه متضاد باشه با حقیقتی که احمقانه بدیهیش کردم و کرده. لحظه ای که کرم علامت تعجب زور آخر بیرون زدن رو می زنه، یاد تضادهای خودم می افتم،کنار هم سنگین و بزرگن. می ترسم، از لحظه هایی که بدون حضور کرم علامت تعجب چندش آور به تانگوی تضادهام نگاه می کنم. می ترسم، از لحظه هایی که به هم کشیده میشن و با نفس نفس های شهوت آلودشون یادآوری می کنن وجودی رو که هر تکه اش نزدیکترینش رو نقض می کنه، وجودی که هر ثانیه اش به خودش خیانت می کنه،خودش با خودش به وحودش.
سنگین و بزرگ...قهقه ی سنگین و بزرگ من.تحقیر چند لحظه ای من، چند لحظه ای که فرصت میده موضوع رو توی شهر بازی فراموشهای همراهی جا بگذارم.
"زمانی می رسد که می فهمی عالی ترین ارزشهایت خود را بی ارزش می کنند...آن زمان است که دنیا برایت بی ارزش می شود، آن زمان است که وقت دوباره سازی ارزشهایت است."
کاش مرد میموند و ادامه ی این جمله رو می نوشت، همونقدر که سر "بازگشت ابدی"ش موند.
---
آینده ای که روز به روز تغییر می کنه. "شرکتی که وحید پشت میز مدیریتش نشسته و سیگار برگش رو می کشه"، "باری که وحید شنبه شبا توش فرتا رو له میکنه"،"استادی که ریشش رو خیلی وقته دست نزده" یا یه جو متوسط دیگه.
آرامش-دیویدن-سیگار-وید-باد-ابر-رعد و برق- دریای توفانی- ساحل گلی خالی-سیگار-دوربین-خندیدن-دویدن-سیگار-شش-سها-سیگار-زیبا-سیگار-گیتار-سیگار-بار-سیگار-سیگار-سیگار-سیگار-سیگار-قلب

از ماهی که گذشت تنفر دارم.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 2:17  توسط وحید بهزادان
|