تبليغاتX
اندیشه نگار
قطره سنگین روی پلکم رو پاک می کنم.پشت من چیزیه که همه آدمهای جلوی من رو به شدت به خودش جذب می کنه.شاید هم این آدمها به سمت من حرکت می کنن، چند قدمی من یادشون میره چرا به سمت من اومدن، یا یادشون میاد چرا نباید به سمت من بیان. قانون اول نیوتن رو رعایت می کنن.
روزنامه فروش به یه پسربچه سیگار میفروشه. یکی با کراواتش بازی می کنه و با لکنت تو گوش موبایلش جرف میزنه.یکی روبروی آب میوه فروش وایساده و به شلوار لی صاف و خشتک قرمز شدش نگاه می کنه، احتمالا اونی که از ته دل میختده دوست دخترشه.یکی جلوی در بانک تعطیل نشسته و سرشو تو دستاش نگه داشته.
از پله ها بالا میرم. از این مرحله چندشم میشه. با هر دو قدمم یه آینه ظاهر میشه.خودم رو توش میبینم که با چشمای خیرم میگم "یادم تو را فراموش".سعی میکنم با نرمال ترین و تند ترین قدمای ممکن از صدای خودم فرار کنم.
از پله ها بالا میرم. از پله ها پایین میاد. "دیگه حرف نزن...دیگه نمیخوام بشنوم..." اما قطع نمیکنه.پله آخر رو فتح می کنم.
ته راهرو. قانون اینرسی. "یادم تو را فراموش"...تق..."یادم تو را فراموش"...تق..."یادم تو را..."
"ببین کی اینجاس". مرحله آخر.ذخیره.
صداش رو کلفت می کنه، تقلید از من:"سلام رفیق"
می خندن. می خندم. یادم مرا فراموش.
"سیگار داری؟"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:39  توسط وحید بهزادان  | 

 
Counters
Counters Hit Counters
Free Web Counters Web Page Counter