از اولین جمله غرور آفریدگاری من زیر سوال رفت. چرا "بخوان به نام پروردگارت"؟
"بنگار به نام پروردگارت"
و اینگونه سزارین اندیشه نگار آغاز شد.
--
زنگ ساعت. کلاس دارم؟اطرافم رو نگاه می کنم و پرتوی تازه خورشید رو می بینم. نه، کلاس ندارم. روی تخت میشینم و اطرافم رو نگاه می کنم. در بسته، پنجره رو به شرق و کویر، دریچه ای که روی میز تحریرم نشسته. امروز روز خاصیه. از تخت بیرون میام و ساعتم رو نگاه می کنم. ۱۰ دقیقه وقت اضافه. احتیاج دارم که صدای صحبت بشنوم. خاک تلویزیون رو با دستمال گردگیری تمیزم پاک می کنم و روشن اش میکنم. اولین کانال هم زبان رو پیدا می کنم. به سکوی زیر پنجره تکیه میدم و چشمام رو به صفحه رنگی خیره می کنم.مادرم رو میبینم که با بغض ناراحت کننده معمولش قرآن رو باز کرده و تند تند برای خودش می خونه. پدرم رو می بینم که خوشحاله، لبخندش از شدت هیجان از لبهاش به چشمهاش پریده و کنار حسرت خودنمایی می کنه. علی با خوشحالی و خجالت همیشگیش کنار سماور وایساده و آب جوش رو توی لیوانش می ریزه. رضا هم بی تفاوت و از سر اجبار روی صندلی نشسته و منتظره همه چیز زود تموم بشه تا برگرده توی اتاقش.عکاس و فیلمبردار منم. کاش خودم رو هم می دیدم.
تیک-تاک-تیک-تاک-تیک-تاک...بوم.
احتیاج داشتم احساس توی ذهنم رو روی یکی بالا بیارم.
---
[ ]
---
به طور نا امید کننده ای به آینده امیدوارم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 1:35  توسط وحید بهزادان
|