با گامهایش تنفسش را سریع می کند. پشت سرش را نگاه می کند، پایش به جسم محکمی می خورد. روبرویش در را با نگرانی نگاه می کند. بار دیگر پشت سرش را نگاه می کند. در را باز می کند، مصمم بیرون می رود، در را آرام می بندد، با سرعت از پله ها پایین می رود. صدای سوت ناشیانه اش بی تفاوتی را در راه پله فریاد میزند. به پایین پله ها میرسد. قدم در خیابان می گذارد. موهایش را از جلوی چشمانش کنار می زند. نفس عمیقی می کشد، سیگاری از جیبش بیرون می آورد، فوتش میکند و بوسه اش می زند، بی آنکه روشنش کند.
-"تاکسی"
-"کجا میرین قربان؟"
-"بازار"
و ماشین فرارشان می دهد. شاید تنها مدرکم دود سیگار راننده است که هنوز در هوا رقیق نشده.
---
شروع تحمل ناپذیری سنگینی "خود" بودن... اثر فاجعه یا هشدار فاجعه، یا هیچکدوم؟
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 22:46  توسط وحید بهزادان
|