تبليغاتX
اندیشه نگار
خ)ارزشها و معیارات رو خیلی سریع جمع میکنی کنار هم، روی هم تلنبارشون می کنی، سنگینشون می کنی و جاگیرشون می کنی. اونقدر سنگین میشن که دیگه نمیتونی روی دوشت حملشون کنی. با ارزشهات تعریف میشی، از بی هویت بودن می ترسی. ارزشهاتو میریزی توی یه بقچه ی بزرگ و روی زمین دنبال خودت میکشیشون. 
وسط کویری. آب نداری و غذا نداری و نا نداری. بقچه رو پاره می کنی و دونه دونه ارزشاتو میخوری. آخریه رو که میجوی، بلند میشی، سیصد و شصت اطرافتو نگاه میکنی و داد میزنی...داد میزنی تا شاید یه چیزی چند پارسک زیرتر از پوستت بشنوه...داد می زنی...داد می زنی...
"من اینجا چی کار می کنم؟"
---
ی)از اولین صبحی که چشمام بعد از باز شدن یه جای غریبه رو دید، ارزش خونه برام غریبه شد. چه فرقی میکنه که کجا میخوابم؟ چه فرقی میکنه که صبح تو کدوم تخت کنار کی بیدار میشم؟
یادت که میاد؟ خونه ی من از همون اوایل نه دیوار داشت و نه در.
عدالت
---
آ)ریشه ی عدالت؟ نفرت، عشق سرکوب شده
اما خدای من عادله
---
ن)"من اینجا چی کار می کنم؟"
---
ت)نه، چرا دروغ میگی پشمک الله؟ دلت برای همه چی تنگ شده.
---
هاه...خیلی دی دی آرتاشی.
هنوزم عاشق کلبه ی چوبی و صندوقچشم و عاشق لحظه هایی که زندگیم رو تعریف می کنن.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:32  توسط وحید بهزادان  | 

 
Counters
Counters Hit Counters
Free Web Counters Web Page Counter