تبليغاتX
اندیشه نگار
آ)
"فوت کن مامان...فوت کن...آها...یه بار دیگه فوت کن...آفرین"
دود خاکستری تک شمع روی کیک غلیظ و غلیظ تر میشه."برای چی این شمعو فوت کردم؟"
چشمش فقط بخار خاکستری تیره رو می بینیه.
--
D:
تا جایی که یادم میاد توی یه حباب بزرگ بودم. هوا کم بهم میرسید، اما شکایتی نداشتم. راحت و بی دردسر داشتم زندگیمو میکردم و کامل میشدم. نگران هیچی نبودم. غذا اونقدری بهم میرسید که بتونم کارای مورد نیازم رو انجام بدم و نگران چاق شدنم نباشم. با خیال راحت به آینده، به فلسفه وجودیم، به رابطه های بین پدیده هایی که میدیدم. نکته جالب این بود که همه چیز اطراف من جفت بود اما من تک بودم. این جوری احساس منحصر به فرد بودن و "وحید" بودن میکردم و این احساس باعث ایجاد یه غرور خاص توی من میشد.
اما یه روز، ۲-۳ ساعت بعد از ورزش روزانم (که چند روزی بود شروع کرده بودم) دیدم یه حفره ای از پایین پام باز شد... یه دست بزرگ اومد تو و منو از دنیای خودم کشید بیرون. حالم گرفته شد، من برای آیندم خیلی برنامه داشتم... اون موقع برای اولین برا گریه کردم.برای اولین بار غرورم شکست.

تولدم مبارک
۱۵ دقیقه به تولد ۱۵ سالگی
---
ر)
برای چی شمعها رو فوت میکردم؟ این سالها گذشتن و فقط مه خاکستری رنگ غلظ خاطرشون باقی موند و اشک روح پیرتر شده ای که شمع روی "کیک شیرین آینده"م ریخته؟
---
D:
صداي کوبيده شدن در توي خونه تاريک ميپيچه. صداي کيسه و بهم خوردن يه سري کليد. چراغ حال روشن ميشه. پسر جوون ميره نزديک ميز آشپزخونه. ۲ تا کيسه دستشه، ميزارتشون رو ميز. قيافش خسته به نظر مياد، چشماش بي حالتن... اما ريش و سبيلش از ته تراشيده شدن.
از توي کيسه اول يه کارتون مستطيل شکل در مياره. روش يه کاغذه که روش نوشته شده:" کيک تولد (سايز کوچک) قيمت:4500 تومان" کاغذ رو مچاله ميکنه و از فاصله دور پرت ميکنه سمت سطل آشغال، ميفته کنارش. بسته کيک رو باز ميکنه درش رو ميندازه روي سراميکاي تميز آشپزخونه. ميره يه کارد و يه چنگال بر ميداره. و مياد. چشمش به کيسه دوم ميفته. کارد و چمگال رو ميذاره رو ميز و ميره طرفش. ازش دو تا شمع فانتزي به شکل عدد در مياره و يه بسته کوچيک کادو پيچ شده.بسته رو ميذاره کنا کيک. شمع ها رو باز ميکنه، يکي از شمع ها شبيه 2 ئه اونيکي هم به شکل 9. به شکل 29 ميذارتشون رو کيک. از تو جيبش يه فندک در مياره و روشنشون ميکنه. پشت ميز ميشينه و فقط به کيک نگاه ميکنه. توي چشماش هنوز حسي نيست.
لبش منبسط ميشه، و بعد از 2-3 ديقه يه لبخند کامل رو صورتشه. چشماش هم شادن. اما چند ديقه بعد دور چشمش رو يه حاله اشک ميگيره. لبخند چند ثانيه بعد کاملا" از صورتش ميره... لبهاش کاملا" منقبض شدن. چند ديقه ديگه ميگذره چشماش حالت بي روحي به خودشون گرفتن. لبهاش کاملا" بي حالتن. شمع ها کاملا" آب شدن.
کارد رو بر ميداره، يه تيکه از کيک رو ميبره و با چنگال شروع ميکنه به خوردن. موقع خوردن چند ثانيه ابروهاش در هم ميرن. اما باز به حالت اولشون بر ميگردن. چند دقيقه بعد همه کيک تموم ميشه.
2 روز بعد، روزنامه چي مياد، مجله اي با جلد گلاسه دستشه. يکي از تيترهاي فرعي روي جلدش اينه:
پسر جوان به علت مسمويت با پارافين در گذشت.
---
ت)
۲۱ گرم... وزن یه شمع تولد.
---
آ)
من عاشق زندگیم. عاشق لحظه هام...و عاشق کلبه ییلاقی چوبی و صندوقچش که تفسیر لحظه هامه.
تولدم مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 4:9  توسط وحید بهزادان  | 

اولین دقیقه های شهریور. شهریور هجدهم. قهوه، یاهو مسنجر، پیپ خالی قدیمی.
---
به "شرم" فکر می کنم، ذاتی بودنش رو قبول ندارم. چه عاملی باعث میشه با اسمی جز ترس این حالت رو فراخوانی کنم؟
---
از ابتدای تولد، به انسانی موقع درد کشیدن غذای خوشمزه یا تشویقهای دیگه می دیم. این موجود در ادامه زندگیش درد-دوست میشه؟ مفهوم درد برای اون چقدر با مفهوم درد برای ما تفاوت داره؟
---
چه چیزی ذاتیه؟ درد؟ لذت؟ امنیت؟ بقا؟ مفهوم و درک هر کس از این "ذاتیها" به نوع تربیت هنجار وابستست؟
---
بقا:لذت یا دفع رنج؟ چقدر بین این دو تفاوته؟
---
مشغولیتهای ذهنیم متنوع شدن، به نظر میاد این کمیت با سرعت بروز کردن اندیشه نگار تناسب مستقیم داره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:49  توسط وحید بهزادان  | 

 
Counters
Counters Hit Counters
Free Web Counters Web Page Counter