بارها آرزو کردم که ای کاش به جای میله، از دیوار ساخته شده بود.یه چیزی بود مثل نقطه، یه چیزی که داد میزد "آهای، من اینجا تموم شدم، فراتر برای من بی معنیه". اما گله ی میله های لعنتی، هی توی چشمم ویز ویز میکردن که : "اونور ما رو نگاه کن...هیچ وقت نمیتونی پاتو اونجا بذاری...از بس بزرگی نمیتونی از بین ما رد شی." نقش استریپر ها رو برام بازی میکردن.
-
اینطرف، هرچی هست به خاطر یه رودخونه هست و هرچی نیست به خاطر یه رودخونه نیست. هرچی پیدا میشه از رودخونه پیدا میشه و هرچی گم میشه تو رودخونه گم میشه. رودخونه، مزرعه ها و باغچه ها رو سیر میکنه. رود خونه آسیاب آبی رو میچرخونه. رودخونه بچه ها رو به مردم میده و رودخونه بچه ها رو از مردم میگیره. رودخونه،زندگی رو به مردم میده و زندگی رو از مردم میگیره.
همه ی قوانین نوشته و نانوشته ی اینجا به نوعی به رودخونه مربوط میشن. فقط کافیه بفهمن یه روز توی رودخونه جیش کردی، همونجا چاه فاضلابت میکنن. فقط کافیه موقع شنا تو رودخونه ببیننت، اونوقت عاقلانه ترین کاری که از دستت بر میاد اینه که خودتو اونجا غرق کنی. رودخونه، قدرت مطلق و قدرت ده مطلق بود. هرکی طرف رودخونه رو میگرفت همه کاره بودو هرکس ضدش بود...نبود.
-
یه روز،شنیدم پای کوهی که سرچشمه رودخونه بود، یکی از مراسم قدیمی منطقه برگزار میشه. تحریک شدم برم نگاه بندازم. روز، روز بارون بود و هوای کوهپایه تاریک و گرفته. پیاده به طرف دره ای که محل مراسم بود راه افتادم. به بالای تپه که رسیدم، مردم رو دیدم که کوزه ها و دیگ ها و لیوانها و آفتابه هاشون رو آوردن کنار خودشون و آسمونو نگاه میکنن. هوا تیره و تیره تر میشد و مردم تشنه و تشنه تر. با خودم ظرف نیاورده بودم. بالای ثپه نشستم و مردم و آسمون رو با هم نگاه کردم.
برق زد و رعد غرید و بارون چکید. سر و صدا بلند شد. همه میجنبیدن و می لولیدن فریادهای هیجان آلود میکشیدن. بارون تند شد، مردم تشنه که به آسمون رو کرده بودن خیسی بارون زلال رو توی دهنشون حس میکردن. دشت چند لحظه ای ساکت شد. مردم، از دور شبیه گلهای آفتاب پرست شده بودن: سرها بالا و دهنها باز. سکوت شکست. مردم سرها رو پایین آورده بودن و با تمام قدرت آبی که توی دهانشون جمع شده بود رو توی ظرف تف میکردن.
و این کار تا پایان روز بارون ادامه پیدا کرد.
-
گروه مردم، ظرف کشان بر میگشتن. به تپه که رسیدن، تصمیم گرفتم با اونا همراه بشم. دیگ پر از آب یکی از بچه های کوچیک جمعیتو گرفتم : "بذار یکم کمکت کنم رفیق"
-"مرسی آقا"
دستهاشو ماساژ میداد. پرسیدم: "این آبو کجا میبرین؟"
-"معبد آقا...باهاشون بچه ها رو تعمید میکنیم."
به آب توی دیگ نگاه کردم، باقی مونده ی گوشت گندیده و سبزیجات و مشتقات بینی رو توش دیدم.
-"همین آب کثیف؟"
چشماش گرد شد. دویید و رفت پیش پیرمردی که نزدیک خودمون بود و یه آفتابه آب رو جوری تو دستاش نگه داشته بود که انگار نوزاد تازه از شکم در اومدس. بچه، توی گوش پیرمرد چیزی زمزمه کرد. صورتش سرخ شد و با آفتابه و قدمای محکم و تند اومد طرف من.
-"آقا...شما به این آب گفتین کثیف؟"
به آفتابه نگاه کردم، روی لولش ذره های مشکی و قهوه ای میدیدم. " بله"
-"آب، آب رودخونس. آب، آب رودخونس که از آسمون اومده. آب، آب رودخونس که از آسمون اومده تا ما اون رو به معبد ببریم و بچه هامونو باهاش پاک کنیم...هنوز به این میگین کثیف آقا؟"
عصبانی بود، ریشش میلرزید. "بله پدر، هنوز هم بهش میگم کثیف."
فریاد زد... و من سرم درد گرفت.
چشمامو باز کردم.اطرافم رو نگاه کردم... و گله ی میله های ظرف به دست رو دیدم که اطرافم طواف میکردن.
-
بال در آوردم. پر زدم. بالا رفتم. میله با من بالا رفت.
صحنه ها تکرار شد.
-----
آینده ی من،این متن تقدیم به توئه. بعید میدونم وقتی این خط ها رو میخونی فراموش کرده باشی که منظورم از تک تک جمله ها و کلماتش چی بوده.اما اگه قفل شدی، خودت رو با کلید زیر باز کن:
"گذشته ی من...افتخار میکنم که بالاخره نماز خوندی"
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:14  توسط وحید بهزادان
|