ماههاست که بحث جدی نکردم.سعی میکنم به گیر دادنهای کوتاه و پوزخند عالمانه زدن قناعت کنم. گاهی اوقات هم بحثی محض مزاح میکنم، و جواب اشکال گیری های مخاطبم رو با استدلالی که اشکالش رو از قبل میدونم میدم، و خیلی موقعها با تسلیم شدن مخاطبم مواجه میشم. و...از پستی شاد میشم یا از شادی پست میشم؟ در هر حال، دوست دارم دوباره حوصله و انگیزه بحث با غیر خودمها رو ایجاد کنم. --- آرامش شبهای پر ستاره کویری رو دوست دارم، شبایی که زیر دوربینم روی خاک و سنگ دراز میکشم و به سرسوم نگاه میکنم و آهنگی که توی گوشم میخزه رو از دهنم بیرون تف میکنم. میگفت اینجور موقع ها از دور مثل درویشایی میشم که دچار شوک مکاشفت شدن. نه، هیجان این شبها رو دوست دارم. --- "مرا دشنامی دهید تا شما را گردو دهم، مرا لت زنید تا شرابتان دهم، پس مرا به دار آویزید تا هنرتان بخشم." " "هنر چیست، جز یادگاری غمبار از زیبایی از دست رفته؟" " نوشته های کوندرا رو در حد مقایسه دوست دارم.شاید همذات پنداری با نویسنده، شاید آشنا بودن مسیر داستان ها، شاید هم رومانتیک بودن فلسفیدن داستان من رو به خودش جذب میکنه. ای کاش به جای پیروی از الگوی سمفونی های کلاسیک توی داستان پردازیهاش، یه کمی آزادتر مینوشت. شاید اون موقع در حد فاکنر میپرستیدمش. --- از قدیم قدیما حلقه های متصل به هم، مثل حلقه جا کلیدی منو به خودشون جذب میکردن. اما این جمله من رو به اونور مرزهای جنون رسوند: عشق، مجموعه ای از نیازهاست است که شاید شاخصه این مجموعه نیاز به معشوق واقع شدن عاشق برای معشوقش است. حموم. --- شاید زودتر برگشتم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 19:50  توسط وحید بهزادان
|