خیلی وقته که نیستم، و هر دو هستم. مردن رو زندگی میکنم، و زندگی رو میکشم. گذشته رو تنفس میکنم، و گذشته رو فراموش میکنم.
این خیلی وقت،همون خیلی وقتیه که خیلی وقته منتظرشم، هنوز هم منتظرش هستم، با اینکه میدونم مدتهاست که به من رسیده.
این خیلی وقت، خلسه ی پیش بینی شده ی منه، خلسه ای که هر لحظه،حتی ورای لحظه، عمیق تر و آرام بخش تر میشه.
این خیلی وقت...هه...خیلی وقتیه که من، با اراده شخص "من"، به دنیا آوردم.
میدونم، میدونم که چرخه باعث میشه خیلی وقت، خیلی زودتر از چیزی که خیلی وقت پیش فکر میکردم، تموم شه.
و میدونم، خیلی وقت دیگه، دلم برای این خیلی وقت تنگ میشه.
هوم، شاید دارم خودم رو حامله میکنم،
آرزوی کوچولوی من، پاره روح من...
میدونم صدامو از توی دیواره های رحمم میشنوی
من میدونم اولین جمله ای که به زبون کوچولوی با مزت میاری چیه
بی انصافیه تو ندونی اولین چیزی که از من میشنوی چیه
وقتی چشمت رو به این دنیا باز کردی، اولین چیزی که میشنوی اینه: "این بچه حرومزاده رو نمیخوام"
بعد، کوچولوی نازنازی من،با لحن بچه گونه و آروم میگی: "ای کاش خیلی وقتها، اینقدر زود نمیگذشتن"
حالا لالا کن کوچولوی من، چون از وقتی به دنیا بیای تا وقتی بمیریم بهت اجازه ی خواب نمیدم
---
قَبلتُ
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 21:48  توسط وحید بهزادان
|