هر بار تجربه درد و سوزش زیر قفسه سینه، تبار و بنیان سادومازوخیستم رو به یادم میاره. بغض و لرز آرام بخش لحظه های این درد، گذر سریع خاطره هایی که به تلخی قهوه هایین که هر شب با ولع و لذت میخورم، غم ارگاسم-وار به خاطر آوردن فراموشی آرزوهای "بزرگ"م.
بعد از درد، وقتی متوجه میشم تنفسم به حالت عادی خودش برگشته، احساس میکنم "پاک پاک" شدم: دوباره پی روانم رو زیر سنگ نمای شخصیتم قایم میکنم و فراموش میکنم که زندگیم رو برای تجربه همین لحظه های درد ادامه میدم.
---
دوست ندارم کاری رو که مدتهاست هر شب انجام میدم تکرار کنم. اگه شما این متن رو خوندین، میتونین بدونین که این حس "دوست نداشتن" حداقل تا چند ثانیه بعد از نوشتن این جمله باقی مونده.
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 16:3  توسط وحید بهزادان
|