پ.ن: كلمه پوچي با چند تا زنجير من رو ياد حالت تهوع ميندازه.
بارها و بارها توی بلاگام از پوچی و احساس پوچی زندگی خودم صحبت کردم. سال پیش، سالی که من در اوج دوران زندگی دوبارم بودم پیوسته از پوچی زندگی و بی هدفی اون صحبت میکردم. تا جایی که یادم میاد فعل "رسیدن" برای پوچی رو اولین بار فی البداهه استفاده کردم و فرهنگ "پوچی زندگی" رو من بین دوستان نزدیکم پایه گذاری کردم.
اما، اون موقعها برای من پوچی مثل سیگار یا تی-شرت لیوایز بود؛ يه نوع مد كه من سر افسردگي هاي كودكانه اوليه م كشفش كردم و تمام عصبانيت و ناراحتيم رو سر اون خالي ميكردم. اما خوشي هايي كه سال پيش داشتم باعث شدن از اين رفتار فقط به عنوان عادت و جلب توجه استفاده كنم.
گذشت و گذشت تا به حال رسيدم، حالي كه براي من يكي از دشوارترين دورانهاي زندگيم به حساب مياد. الان كه به كارهاي گذشته خودم فكر ميكنم بي وقفه پوزخند ميزنم. احتياج به يه استراحت خيلي خيلي طولاني دارم، واقعا خسته شدم.
فكر ميكنين اگر الان از من بپرسين:-"وحيد اگه N ميليارد تومن پول داشتي باهاش چي كار ميكردي؟" چه ري-اكشني از خودم نشون ميدم؟
فكر كنم اول خوشحال ميشم، چون بعد از مدتها يكي اول سوالش از "وحيد" استفاده كرده. بعد دهنم رو نيم-باز ميكنم و ميگم "هيچي." .
رفقاي هم مدرسه اي،به اين ميگن پوچي... نه اون چيزي من سال پيش ميگفتم. در حال حاضر نه چيزي رو ميخوام، نه چيزي رو نميخوام، نه از چيزي راضيم و نه از چيزي ناراضي.
بارها با عادت مبارزه كردم، سعي كردم عادتهاي خودم رو بشكونم. الان خوشحالم كه توي اين كار موفق نشدم، وگرنه الان احتمالا توي مدرسه،روي يه نيمكت خالي توي يه كلاس خالي نشسته بودم و به يه جا خيره نگاه ميكردم و فقط عكس-العمل هاي غريزي نشون ميدادم.
از درد و دلهاي خيليا خسته شدم، از لاس زدن با دختر هاي تنها و/يا پسر نديده خسته شدم. از لوس بازيهاي خودم خسته شدم.
هه...احتمالا الان هم مثل خيلي از لحظات "پس از نگارش" متنهاي مزخرفم حوس ميكنم دكمه "ثبت مطلب و بازسازي وبلاگ"رو فشار بدم. دوست دارم بودنم اين كار رو ميكنم يا نه.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:4  توسط وحید بهزادان
|