اندیشه نگار من:سال خوبی رو باهات گذروندم، تولدت مبارکم باشه.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 9:24  توسط وحید بهزادان
|
سال پیش همین موقع ها بود که توی باغچمون یه نهال کاشتن، اونقدر کوچولو بود که فکر کنم اگه میخواستم بهش دست بزنم باید میشستم رو زمین؛البته از قیافش خوشم نمیومد...بوش هم براي من ِ مانیاک دپرسیو نوستالوژیک بود.
بیشتر اوقات مسئول آب دادن به باغچه من بودم، اگه این مسئولیتم نبود به احتمال زیاد اصلا" طرفش نمیرفتم.خیلی ضعیف بود. مجبور بودم با فشار کم روش آب بریزم تا ساقش نشکنه.نگاه کردن به این موجود کریه و ضعیف برام چندش آور بود.
طبیعی بود که اون هر روز بزرگتر از روز قبل میشد.آخرای تابستون اونقدر بزرگ شد که میتونستم مثل بقیه درختای باغچه بهش آب بدم، که همین موضوع برای من خوشحال کننده بود چون دیگه مجبور نبودم عین یه تیر چوبی کنارش وایسم و تشنگیشو بر طرف کنم.
گذشت، توی پاییز و زمستون طرفش هم نرفتم، توی اون هوای سرد و مرطوب یا گیاها میمردن یا از رطوبت هوا استفاده میکردن؛ همیشه تست کردن داروینیسم مقدماتی برام پرهیجان بوده.
چند روز پيش كه بارون شديد وير زير بارون راه رفتنم گرفته بود يه سري به حياط زدم. اولين چيزي كه توجه من رو به خودش جلب كرد درخت بلند و بزرگي بود كه جاي اون نهال كوچيك وايساده بود. تعجب كردم از اينكه چقدر سريع اينقدر رشد(و نه نمو) كرده بود. رفتم نزديكتر. هنوز هم همون بوي ناراحت كننده قديمي رو ميداد، هنوز هم از قيافش خوشم نميومد.قطره هاي بارون روي برگهاي اون جمع ميشدن، و بعد از اينكه مقدارشون از يه حدي بيشتر ميشد روي گلهاي زير درخت ميريختن. جالب اينكه درخت با اينكه خودش جلوي ريزش بارون روي گلهاي زيرش رو گرفته بود، اما يه جوري قطره هاي بارون رو روشون ميريخت كه انگار داره لطف بزرگي بهشون ميكنه.
از اون به بعد، هر دفعه گلها رو آب ميدم فكر ميكنم اونا درخت رو بيشتر از من قبول دارن. در حالت نرمال چنين چيزي برام مهم نيست.
---
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 22:51  توسط وحید بهزادان
|