دو سال پیش داشتم همینطوری کانالها تلویزیون رو عوض میکردم و به تنوع موضوع های مزخرف میخندیدم که یهو توی یه کانالی-احتمالا" کانال ۴ خودمون- یه جمله خیلی جالب شنیدم که یه منقدی در مورد یه فیلسوف و نویسنده معاصر گفت: "نوشته های اون دقیقا" این حس رو به آدم القا میکنه که نویسنده داره کل ماجرای زندگی رو از بالکن خونش یا بهتر بگم یه نمای بالا تماشا میکنه." اون موقع حال نداشتم ادامه این حرف رو گوش بدم، به خاطر همین کانال رو باز سریع عوض کردم و متوجه نشدم که راجع به کی صحبت میکردن.
چند وقتیه که حس میکنم من هم زندگی رو دارم از
همین نما میبینم، از بالای سر مردم و ساختمونها، از پنت هاوس یه برج بلند، به مورچه هایی که زیر من حرکت میکنن نگاه میکنم. بعضی از حرکاتشون برام غیر قابل درکه، شاید به خاطر گسترده تر بودن میدان دید من نسبت به اوناس، شاید هم به خاطر نزدیک بین بودن چشمامه و من نمیتونم حرکتهای ریزتر اونها رو ببینم.مثلا" چرا آدما هر روز به هم سلام میکنن، در حالی که دارن هم دیگه رو میبینن، مطمئنم هستن که دیگه مشکل امنیت ندارند. (سلام*: سلامتی، امنیت، امان)
یه سری دیگه از کارها رو میبینم، درکشون میکنم و بهشون میخندم. یکی به خاطر غرورش نصف زندگیش رو بر باد میده، یکی به خاطر شرم دختر مورد علاقش رو از دست میده، عده زیادی به خاطر لذت آنی لذت کلی زندگی رو با ازدواج از دست میدن و ... .
کارایی که میبینم، درکشون میکنم و با دیدنشون ناراحت میشم هم کم نیستن. بارز ترینشون تولید مثل انسانیه. پدر و مادر، برای ارضای جنسی خودشون و ارضای عقده جاودانگی یا قدرت بچه ای رو به دنیا میارن که توی این دنیا قراره با سختی روبرو بشه. پدر و مادر به بچه خودشون ظلم میکنن.
گاهی اوقات، حوس میکنم از بالای برج خودم رو پرت کنم پایین و پیش این مورچه ها زندگی کنم، تا شاید اون چیزهایی رو که درک نمیکنم درک کنم، تا شاید اون چیزهایی رو که ناراحتم میکنن نبینم. اما خوب، "من بودم و گرانش نیوتن و نیروی عکس العمل برخورد و استخونی که تحمل محدودی داره" (لطفا" این یه تیکه رو با لحن اون ادیب مجری گرانقدر بخونین که همیشه برنامش را با عبارت " همراهان گرامی و گرامیان همراه" شروع میکنه بخونین).
در هر حال، این بالا آینه هم پیدا میشه، خوب میتونم خودم رو بشناسم. خوب خودم رو شناختم، و خوب میتونم آینده خودم رو پیش بینی کنم. میگم که... حالا من میتونم تغییری بدم توی زندگی مورچه هایی که پایین منن؟
توی کتاب طاعون آقای کامو، شخصیت پیرمردی توصیف میشه که هر روز از روی بالکنش روی گربه هایی که پایینش بودن تف میکرده. خب...منم اینجوری تغییر ایجاد میکنم، فقط گاهی اوقات از سیستم های غیر متعارف هم استفاده میکنم.
آره، خوبه. راستی من هر چی توی این برج به این عظمت گشتم نه سقفی پیدا کردم نه آسانسوری نه پله ای. فقط یه نرده بون لق داره که واقعا میترسم ازش برم پایین.
حالا فعلا که این بالا دارم حال میکنم... .
---
امروز آرشیو همین وبلاگم رو دوباره مرور کردم. به شدت به گذشته خودم افتخار میکنم، و گاهی اوقات هم بهش حسودیم میشه.
چقدر با سال پیش همین موقع فرق کردم، نه؟
+
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 23:26  توسط وحید بهزادان
|
دستی به سر رو روی اینجا کشیدم تا با "من" واقعی آشنا بشین، نه اونی که فکر میکردم هستم.
از این به بعد روال قبلی و اصلی اندیشه نگار رو ادامه میدم.
---
"اندیشه نگار به نمایش مفهومها با علائمی نقاشی گونه میگویند که معنی خاصی را غیر از ظاهر نقاشی به ذهن متبادر کند، برای مثال <قاشق و چنگال> به خودی خود تصویرنگار محسوب میشود، اما در طی زمان معنی رستوران را به خود میگیرد و بدل به تصویرنگاره میشود. عملا" هر زبان باستانیی در دنیا مدتی دوران نوشتن با گونه ای الفبای اندیشه نگار را از سر گذرانده است."
راز داوینچی
+
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 16:20  توسط وحید بهزادان
|