تبليغاتX
اندیشه نگار
زمان نه دایرست، نه خط و نه ریل قطار. زمان سهمی است، سهمی ای که نوع اکسترمومش را خودت تعیین میکنی. تازگیها هر وقت کلمه اکسترموم را میشنوم خیلی زود به یاد ماکزیمم میفتم.
---
چند سال پیش (چند سال پیش؟) وقتی به شدت ناراحت میشدم پناه میبردم به مرلین منسن، وقتی ۳ یا ۴ تا از آلبومهاش رو گوش میدادم حسابی خالی میشدم. از حق نگذریم، ناراحتیام به شدت مسخره و بچه گونه بودن.
الانم دارم مرلین گوش میدم، ناراحتی ای ندارم، عقده ای ندارم، حتی یه خواسته کوچیکم ندارم. از واژه نهیلیسم خوشم نمیاد، همونطوری که از واژه آنفولانزا خوشم نمیاد.
---
اواسط سال اول دبستانم بود که اولین داستان درست و حسابیم رو خوندم، آتش فشان طلای ژول ورن. تا آخر تابستون سال اولم ۳-۴ جلد دیگه از کتابای ژول ورن رو خوندم. چقدر خاطره دارم از مواقعی که این کتاب ها رو میخوندم. آرامش، آرامش و آرامش. ماها حتی بعد از مرگ هم آرامش رو نمیتونیم حس کنیم. یا کاملا" نیست میشیم یا میریم جهنم. خوش به حال شما... .
خاطره؟ فکر نمیکنین ظلم بزرگی باشه اگه شما اسم بچتون رو بذارین خاطره؟
---
-"ای کاش همه روم فقط یه گردن داشت"
ای کاش هنجار گردن داشت.
---
راستی، میدونستین بعضی از ستاره ها مدارشون تقریبا" سهمی شکله؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 17:21  توسط وحید بهزادان  | 

اینور، اونور، همه ور بو میاد. بوی گند گلای باغچه، بوی گند حماقت، بوی گند تو. میدونم که عاشقت نیستم، میدونم که اصلا" نمیخوام باهات باشم، اما اینو میدونم که اگه نباشی زندگی من بهم میریزه.
اصلا" کی بهت اجازه داده همش توی مغز من ورجه وورجه کنی؟ کی بهت اجازه داده هر موقع میخوام یکی رو تو ذهنم تصور کنم اولین نفر تو باشی؟
میخوام یه داستان برات بگم شاید ... شاید بی شاید. بخون:
----
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود هیچ کس نبود. مردی بود که تک و تنها در خانه ای کوچک و محقر دور از شهر و روستا زندگی میکرد. صبح زود از خواب بلند میشد، میرفت حمام، ریشهایش را میتراشید، موهایش را شانه میکرد و میرفت رو کاناپه کنار تلفن سیاه قدیمی مینشست و کتاب میخواند و منتظر میماند، منتظر زنگ تلفن. مدتها بود که کسی با او تماس نگرفته بود. از تنهایی لذت میبرد اما گاهی اوقات دلش برای حرف زدن و مورد توجه بودن تنگ میشد. آخر شب هم روی همان کاناپه خوابش میبرد، درحالی که کتابش روی زمین و سرش به طرف تلفن افتاده بود.
روزی از روزها، مرد از خواب بلند شد.  احساس غریبی داشت، ولی مفهوم حس را درک نمیکرد. رفت حمام، دوشش را گرفت. آمد ریشش را بزند که ناگهان صدای زنگی قدیمی در حال خانه پیچید. مرد تیغ را روی زمین انداخت و به سمت تلفن دوید. در طول مسیر دو بار سکندری خورد اما هر دفعه به موقع توانست تعادلش را حفظ کند. به تلفن رسید. چند ثانیه ای با شک به آن خیره شد. دستش را نزدیک گوشی برد. ۱۰ سانتیمتر با آن فاصله داشت... ۵ سانتیمتر... ۲ سانتیمتر... گوشی را برداشت.
-"الو؟"
پاسخی برای صدای هیجان زده و لرزان مرد نیامد، اما صدای زنگ ادامه پیدا کرد. مرد چند بار دیگر هم الو را تکرار کرد، اما تنها صدایی که در جواب او می آمد صدای زنگ تلفن بود. گوشی را سر جایش گذاشت.
اما زنگ قطع نشد. مرد به سمت دو شاخ تلفن رفت، و آن را از پریز بیرون کشید، اما صدای زنگ گوشخراش قطع نشد. مرد تلفن را بلند کرد و با تمام قدرت پرتابش کرد. تلفن به زمین خورد، اما حتی یک خراش هم بر روی آن ایجاد نشده بود. صدای زنگ ادامه داشت.
مرد از جعبه لوازمش یک چکش بیرون آمد و با حداکثر توانش آن را بر روی تلفن کوبید، اما نه تلفن آسیبی دید نه زنگ آن قطع شد.
مرد مساصل روی کاناپه نشست و اندکی فکر کرد. چاره ای به ذهنش نرسید. کتابش را باز کرد و سعی کرد آن را بخواند، اما صدای زنگ در گوشش میپیچید و حواس او را پرت میکرد. چاره دیگری به ذهنش نرسید مگر آنکه برود و بخوابد.  اما خواب هم با آن صدا غیر ممکن بود.
سالها گذشت، مرد پیرمرد شد و  زمان تاریخ شد اما زنگ تلفن قطع نشد. پیرمرد به صدا عادت کرده بود، کارش این شده بود که در کنار تلفن بنشیند و به زنگ گوشخراش آن گوش بدهد و در همین حین هم نگران بود، نگران آنکه زنگ قطع شود. احساس میکرد که اگر این زنگ قطع شود زندگی او هم پوچ بی معنی میشود، نگران آن بود که اگر این زنگ قطع شود دیگر نگرانی ای نداشته باشد.
----
نه، ضد ایده ئال رو با اینجا قاطی نکردم، اما به هر دلیلی لازم بود که این موجود رو اینجا بنویسم. ببین، میدونم که ممکنه نفهمی، میدونم که حتی ممکنه نفهمی که مخاطبم تویی، اما در هر حال بدون که تو الان برای من در حکم این زنگه ای.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 20:4  توسط وحید بهزادان  | 

 
Counters
Counters Hit Counters
Free Web Counters Web Page Counter