فکر کنم همون سقراط خودمون بود که میگفت "من فقط یک چیز میدانم و آن اینست که هیچ نمیدانم" و اینجوری به همه به طور نیمه مستقیم اعلام کرد که "من از همه شما بیشتر میدونم، من رو بپرستین".
---
"من ایده ئال را رد نمیکنم، به این بسنده میکنم که آنها را با دستکش بردارم"، اینو عمو سبیل خودمون میگه... که از نظر من مفهومش میشه: "من تنها ایده ئال موجودم، کس دیگه ای حق نداره بیاد با من رقابت کنه" . چقدر آدم میتونه پست باشه؟ آه... خودش گفته: -"انسان مغاکی است بین ابر انسان و حیوان". ابر انسان هم یه ایده ئال تخیلی توی never-never land ئه.
---
خيلي رو ميخواد... فکرش هم براي من وحشتناکه. چي؟ اينکه بريم جلوي يه عده آدم بلند داد بزنيم: "اوهوي احمق بيشعور، من از تو برترم... بايد آيين من رو بپرستي وگرنه در آينده رودت رو با قير مذاب پر ميکنم."
======>
نوشتن کار آدماي با دانشه، من فقط به چيز ميدونم اونم اينه که هيچي نميدونم.
----------------------
1.انتخابات کلاسي در راهه، منم کانديد مديريتم... اما از وقتي کانديد شدم دوباره افتادم تو دور، "حالا که چي؟" اين سواليه که سر هر کاري که ميکنم از خودم ميپرسم. ديگه اينکه بگم فقط براي لذت ارضام نميکنه. فکرش رو بکنين يه آنارشيست نهيليست هم بشه... چه موجود مزخرفي از آب در مياد.
2.حامد پريروز توي موهام يه موي کاملا" سفيد پيدا کرد. پير شدم؟
---
زيادي چرت گفتم، اگه فکر ميکنين وقتتون تلف شده و خيلي عصباني هستين، ميتونين به کامنتينگ مراجعه کنين و هرچي ميخواين بگين.
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 21:24  توسط وحید بهزادان
|
-"لا لا لا لا، گول پونه... چی شده عسلم؟ چرا اینقدر گریه میکنی امشب؟ آروغتو که زدی، جیشتم که کردی، بابا رو هم که بوسیدی، پوشکتم تمیزه، شیرتم که خوردی... دیگه چی میخوای؟"
زن بچه رو از روی گهواره بلند میکنه و در آغوش میگیره. در حین این که آروم آروم بچه رو تکون میده و راه میره لا لایی میخونه. چشماش خواب آلودن.
-"عزیزم گریه نکن... تو رو خدا گریه نکن. مامان خسته اس، فردا باید بره سر کار. ای بابا، این که نمیفهمه."
زن بچه رو به اتاق خودش میبره، و روی تخت دو نفره ی خالی میشینه. بچه رو آروم میذاره رو بروش .
-" آخی... چقدر چشمات معصومن، هنوز نفهمیدی کجایی مامانی. امیدوارم وقتی میفهمی منو ببخشی. به خدا من نمیخواستم تو رو از بهشت بکشونم توی این برزخ. بابات... ."
روی تخت دراز میکشه.
-"بابات خیلی بچه دوست داره... قبل از ازدواجم خیلی باهاش در این مورد بحث کردم. آخرش یه شب، روی همین تخت منو متقاعد کرد که بچه دار شدن لازمه زندگی مائه. اگه ما بچه دار نمیشدیم خانواده بابا فکر میکرد من نمیتونم بچه دار بشم و مجبورش میکردن طلاقم بده. من باباتو خیلی دوست داشتم، دوست نداشتم از دستش بدم. میدونی... شاید"
صداش کم کم ضعیف میشه و ناگهان قطع میشه. سکوت محض و گریه بچه. مادر خوابیده.
---
پسر جوان نزدیک میشه. جلو میاد. تبدیل به مادرش میشه. آروم میگه: منو ببخش. بعد محو میشه. تبدیل میشه به دایناسور و بعد عنکبوت. عنکبوتها شروع میکنند به حرکت. عنکبوتها اونقدر زیاد میشن که سراسر بدنش رو میپشونن.
---
صدای نفس زدن تند و ناگهانی. مادر قبل از اینکه چشمش رو باز کنه متوجه میشه که صدای گریه قطع شده. زیر لب میگه: "پس بالاخره خوابید".
آروم بر میگرده... احساس میکنه یه جسم بزرگ از زیرش برداشته شده. چشماش رو باز میکنه. بچه ام... بچه ام... بچه ام... چرا صورتش کبوده؟ چرا نفس نمیکشه؟
---
جیغ و گریه
--------------------------
همون کار قبلی رو ادامه میدم، اینطوری خودم بیشتر لذت میبرم.
+
نوشته شده در شنبه نهم مهر 1384ساعت 21:30  توسط وحید بهزادان
|