جسد سوخته با زنجير به صندلي بسته شده بود. جلوي دهانش يک پوزبند قرار داشت و موهاي پشم مانند بلندش از سقف کشيده ميشدند. بوي گازوييل از همه جاي خانه بزرگ ويلايي به مشام ميرسد. کنار صندلي سوخته، جسدي افتاده که صورتش کاملا متلاشي شده، چيزي به جز خون و تيکه هاي پنير مانند را نميتوان در صورتش تشخيص داد. در دستش تفنگ شکاري دو لول به چشم ميخورد. چند متر آن ور تر ميز تحريري قرار دارد. برگه هاي کلاسور همه جاي اطراف ميز پخش شده اند. سرهنگ به سرباز صفر دستور ميدهد که آنها را جمع کند و پيش او بياورد. ۲ ساعت بعد، او در دفتر کوچکش در آگاهي مرکزي شروع به خواندن کاعذهاي مرتب شده ميکند.
۱۸مهر ۱۳۸۳:
امروز با دختري آشنا شدم که طرز فکرش بسيار شبيه منه. نوشته هاش هم همينطور. نميدونم که بايد از اين وضعيت ناراحت باشم يا خوشحال... فعلا" توي گيجي و دپرسيت شديدي به سر ميبرم.
۴ آبان ۱۳۸۳:
دختر گاهي اوقات با من چت ميکند. چقدر عجيبه که کسي ميتونه اينقدر ساده و دلنشين چت کنه. ميترسم از اينکه عاشقش شده باشم. خودم رو پيشش خيلي بزرگ نشون دادم، از روزي که واقعيت رو بفهمه ميترسم.
۱۸ آذر ۱۳۸۳:
دختر ديگر زياد من رو تحويل نميگيره، شايد به خاطر لحن مغرور و خشک منه... لعنت به من که هيچ وقت نتونستم مثل آدم رفتار کنم. منم که مثل پسر کوچولوهاي اول و جالتي ميترسم خودم اول بهش پي-ام بدم.
۶ دي ۱۳۸۳:
به خاطر درسا زياد نميتونم بيام تو اينترنت. هر دفعه هم که ميام يا اون نيست يا اگه هست با م کاري نداره. حق هم داره، پسراي زيادي اطرافشن... من چه چيز جذابي دارم که اون به خاطرش بخواد به من صحبت کنه؟
۲۲ بهمن ۱۳۸۳:
بالاخره يه وقت آزاد پيدا کردم که بيام و يه سري به اينترنت بزنم، به خاطر برف سنگين مدرسه ها چند روز پشت سر هم تعطيل شدن، امروز هم که تعطيل خدايي هست. راستي... ديروز اون با من درد و دل کرد، باورم نميشه. اگه قبلا" عاشقش نبودم الان ۱۰۰ سر عاشقشم. اما نتونستم اين رو بهش بگم. نميدونم آخر قصه چي ميشه، اما اميدوارم آخرش مثل همه فيلما خوش باشه.
۲۱ اسفند ۱۳۸۳:
هي، اين چند روزه خيلي با من صحبت ميکنه... اميدوارم بالاخره بتونم بهش بگم دوستش دارم.
۸ فروردين ۱۳۸۴:
نميبينمش، از وقتي آي-دي م رو عوض کردم ديگه خبري ازش ندارم... ديگه شوقي هم براي اينترنت اومدن ندارم.
۱۸ تير ۱۳۸۴:
چه روز باحالي، دوباره ادم کرد... نوشته هاش مثل قبل خیلی قشنگن. راستی تازگیا اصلا" با من حرف نمیزنه.
۲۲ تیر ۱۳۸۴:
خیلی جالبه، هر دفعه که بخواد خوش رو خالی کنه از من استفاده میکنه... احساس یه سطل آشغال بزرگ و عقب مونده رو دارم. نمیدونم چرا هنوز عاشقشم.
۲۹ تیر ۱۳۸۴:
چرا نمیتونم بهش بگم؟ یکی کمک کنه.
۱۸ مرداد ۱۳۸۴:
دیگه حتی برای استفاده هم بهم پی-ام نمیده... امیدوارم از دستش نداده باشم. هر شب قبل از خواب رویای اون تو سرمه.
۱ شهریور ۱۳۸۴:
مثل اینکه عاشق شده، اما قطعا" عاشق من نشده. حدس میزنم که عاشق کی شده... .
۳ شهریور ۱۳۸۴:
مثل اینکه حسابی با هم گرم گرفتن... از حماقت خودم خجالت میکشم.
۶ شهریور ۱۳۸۴:
من هنوز وجود دارم؟
۳۱ شهریور ۱۳۸۴:
امروز دیگه تمومش میکنم... راستی حال مدرسه پس فردا رو ندارم.
۱ مهر ۱۳۸۴:
به من خندید... بهم گفت که نه تنها دوستم نداره بلکه حالشم از من بهم میخوره. از وقتی این رو به من گفته همینطوری بیخودی دارم میخندم... گاهی اوقات وسط هر هرام چنان گریه ای میکنم که دل مرغ استخر هم به حالم کباب میشه. خدا رو شکر که تنهام... بقیه مسافرتن. اگه بودن چی فکر میکردن؟ میخوام سوپرایزش کنم... شاید تو روی من نتونه این دورغا رو بگه.
سرهنگ گزارشش را ۱ ساعت بعد تمام میکند. مقصر خودش مرده است... نیازی هم به دادگاه نیست.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 23:43  توسط وحید بهزادان
|
-"خوکارش را بین انگشتانش با مهارت حرکت میدهد. اول بین انگشت ۱ و۲ است، بعد به کمک انگشت ۳ میاوردش بین ۲ و ۳ و بعد با کمک انگشت ۴ (کوچک) میاورتش بین ۳و ۴ و عکس این حرکت. در انتهای انگشت ۳ قسمتی به شکل دایره کمرنگ تر از بقیه انگشتهایش به نظر می آید. بالاخره دست از بازی با خودکارش بر میدارد. چشمهای میشی اش را میمالاند، ریش نامرتبش را میخواراند و حلقه کراواتش را باز تر میکند. کت مشکی اش را هم در میاورد. دفتر سیاه روی میزش را جلوتر میکشد. صفحه اول را باز میکند، بالای برگ خالی ستاره ۵ ضلعی میکشد تا جوهر خودکارش روان شود. شروع به نوشتن میکند:
چند روزیه که احساس میکنم کسی من رو نمیبینه، شاید اصلا" مردم و خودم خبر ندارم... من وجود دارم؟ بیا از دکارت بپرسیم..." آقای دکارت من وجود دارم؟ "
"فکر میکنی؟"
"بله"
"پس وجود داری"
اما من هنوز شک دارم، بیا یکمی بریم جلوتر... آه، بارکلی رو میبینی؟ بریم از اون هم یه سوالی بپرسیم. "سلام آقای بارکلی، ببخشید... من وجود دارم؟"
"خودت رو حس میکنی؟"
"بله"
"وجود خدا رو قبول داری؟"
"بله"
"پس برای خودت وجود داری"
اه... زرشک، ضرب زد اینم. ... معلوم نیست اون یارو آدمه با سبیله یا سبیله با آدمه؟ آو... نیچه س. بریم پیشش. "فردریخ عزیز من وجود دارم؟"
-"آره... اما من تو رو با دستکشمم جرات نمیکنم بردارم. راستی تو خودت رو شناختی؟"
-"به تو چه سگ سبیل؟"
-"آره، شناختی... وجود داری عزیزم مطمئن باش"
عجبا... اینا همیشه باید یه چیزیشون کم باشه. راستی... حرف دکارت جالب بود، اما طبق حرف دکارت من نباید وجود داشته باشم... چون اندیشه من رو خدا کرده، اگه هم خدا نکرده باشه یه سری الکترون دارن میسازنش. راستی، اگه من خودم اندیشه باشم چی؟ نکنه که من یه رویام؟ نه... من باید وجود داشته باشم.
هی... چرا هی بیخودی میخندم؟ "
بعدش من خوابم گرفت رفتم بخوابم. نظرتون راجع به ادامش چیه؟"
-" تا همینجاش کافیه... جالب بود، اما بهتر از اینم میتونی."
-"پس یعنی بازم ۲۰ نمیشم؟"
***
چند دقیقه بعد پسر از خودش میپرسد: "من وجود دارم؟"
----
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 22:58  توسط وحید بهزادان
|
دختر و پسر با هم توي قيطريه راه ميرفتن، اوايل شهريور مهر ۷ ام.
دختر:" حالا چرا اينجا؟ با هم ميرفتيم جردن بيشتر حال نميداد؟"
پسر:"اينجا براي من مثل دفتر خاطرات ميمونه... شايد بتونم بگم تنها قسمت تميز و روشن دفتر خاطرات من توي اينجا نوشته شده. البته کنار تميز ترين اتفاقا کثيف ترينشونم اينجا اتفاق افتاده. "
-"چرا اينقدر رومانتيک حرف ميزني امروز؟ "
-"نميخواي بپرسي بدترين چي بوده؟"
-"آم... پات سوخته؟"
-"اونم اينجا بود، پام رو گذاشتم رو آسفالتي که تازه ريخته بودن... ميگن خيلي وحشتناک بوده. من چيزي يادم نمياد."
-"اينجا بود که مغزت تکون خورد؟"
-"اين چيزه بديه؟"
-"شوخي کردم... نميدونم قضيه چيه"
-"من اينجا به وجود اومدم. اون آپارتمان شيک سر نبش رو ميبيني؟"
-"آره، چه جاي باحالي... حالا چرا اين بدترين اتفاقه؟"
-"توضيحش مشکله. بيخيال"
-"خب اگه بوجود نيومده بودي من الان چيکار ميکردم؟"
-"خودتو گول نزن، خيليا بهتر از من هستن که ميتونستن الان جاي من باشن."
-"..."
-"خيلي کثيفه... دو نفر فقط و فقط به خاطر لذت خودشون من رو انداختن توي اين دنيا. اگه اونا نبودن من اين همه زجر رو نميکشيدم... اگه باور به وجود خدا داشتم باور کن هر کاري ميکردم تا به همه اعلام کنم حالم ازش بهم ميخوره"
-"تو که خيلي مومن تر از اين حرفايي، بيخيال... خدايي که من ميشناسم خيلي مهربون و بخشندس. اما چون تو حالت ازش بهم ميخوره منم حالم ازش بهم ميخوره"
-"هيچ اجباري نيست، عقيدت رو نگه دار، راستي اگه الان بفهمي که فقط يه درخواست از خدا ميتوني بکني که انجامش بده چيه؟"
-"کاري کنه که من و تو براي هميشه به هم بچسبيم... هيچوقتم از هم جدا نشيم"
-"چه رومانتيک"
***
۶۹ دقيقه بعد، کارکناي آتش نشاني و اورژانس با کاردک چيزي رو از روي زمين سراشيب مهر ۷ ميکنن.
-"عجب، تفلکيا... اين احمق شعورش نرسيده که حداقل چرخ جلوش رو قفل کنه؟"
-"بابا داشته کار ميکرده اينجا، يهو افتاده رو سراشيبي، تقصيري نداشته"
-"حالا چطوري اينا رو از هم جدا کنيم؟ "
-"بيخيال، ميدوني وزن اين غلطک چقدر بوده؟ اينا الان يه چيزي شبيه نخود کوبيدن... فکر نکنم بشه جداشون کرد"
---
حداوند بخشنده ترين بخشندگان است... و مهربان ترين مهربانان.
---
از امروز مقاله هام رو توي
اینجا میذارم. راستی، من اندیشمم یا اندیشه من منه؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 0:29  توسط وحید بهزادان
|
تصميم گرفتم به ياد گذشته ها يه روز مثل آدم رفتار کنم. ديگه از اون شوخي هاي لوس و تيکه هاي تکراري و جوابهاي بي ربط خسته شده بودم. يه روز، مثل همون روباتي که بودم.
دم کوچه x اينا:
-"سلام، چطوري؟"
-"ممنون، تو چطوري؟"
-"بد نيستم، چرا قيافت اينجوريه؟"
-"فکر نکنم مشکلي داشته باشه."
-"چي شده باز دپرس شدي؟"
-"ميتونم بدونم چي شد که فکر کردي من دپرسم؟"
-"طرز نگاه کردنت، قيافتم مثل قبل نيست... اصلا" هيچيت مثل ديروز نيست. چي شده؟ باز {...} ؟
نميشه، مثل بز تو لجن غرق شدم.
خودم کيم؟ کدوم يکي از اوناييم که وانمود ميکنم هستم؟ فکر کنم همون جونور سرد و خشکي که هستم که موقعي که زيادي منطقي ميشم، هستم.
ميترسم، ميترسم که خيلي زودتر از اون چيزي که انتظارش رو داشتم دير بشه.
---
من تا حالا عاشق شدم؟ نه، چون من قدرت درکش رو نداشتم و ندارم... خيلي وحشتناکه که آدم براي هر چيزي دنبال منطق و دليل بگرده. من پشه رو ميبينم، و اولين چيزي که تو ذهنم مياد اينه: -"چرا پشه داره توي اين مسير حرکت ميکنه؟ چرا داره حرکت ميکنه؟ مکانيزم حرکتش چيه؟" تصور اينکه اينجور فکرا هميشه اولين چيزي باشن که به ذهنم ميان وحشتناکه، چه برسه به تحملشون.
لذت... لذت واقعي رو کسي حس ميکنه که هيچي نميخواد. من همه چيز رو ميخوام.
---
من اگه 3 روز به آخر عمرم مونده باشه 2 روزش رو ميذارم روي {...} و روز آخرشم روي {...} .
امروز تصميم گرفتم به يکي همينجوري محض آزمايشم که شده بگم دوستش دارم... شکست مفتضحانه اي از خودم خوردم. ديگه نسبت به اين جمله هيچ احساسي ندارم. کاملا" بي تفاوت.
---
حکم کلي... شايد بزرگترين مشکل فيلسوف نماها همين باشه.
---
اگه آدمي مثل من پاش دوباره به کعبه برسه چي کار ميکنه؟ ديناميت به خودش ميبنده و بت بزرگ رو با خاک يکسان ميکنه... .
---
يادم باشه دفعه بعد راجع به دالاي لاما بنويسم.
---
پسر پاشو برو بخواب، ساعت 3 بعد از نصف شبه، ديشبم نخوابيدي
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 3:8  توسط وحید بهزادان
|