تبليغاتX
اندیشه نگار
صداي کوبيده شدن در توي خونه تاريک ميپيچه. صداي کيسه و بهم خوردن يه سري کليد. چراغ حال روشن ميشه. پسر جوون ميره نزديک ميز آشپزخونه. ۲ تا کيسه دستشه، ميزارتشون رو ميز. قيافش خسته به نظر مياد، چشماش بي حالتن... اما ريش و سبيلش از ته تراشيده شدن.
از توي کيسه اول يه کارتون مستطيل شکل در مياره. روش يه کاغذه که روش نوشته شده:" کيک تولد (سايز کوچک) قيمت:4500 تومان" کاغذ رو مچاله ميکنه و از فاصله دور پرت ميکنه سمت سطل آشغال، ميفته کنارش. بسته کيک رو باز ميکنه درش رو ميندازه روي سراميکاي تميز آشپزخونه. ميره يه کارد و يه چنگال بر ميداره. و مياد. چشمش به کيسه دوم ميفته. کارد و چمگال رو ميذاره رو ميز و ميره طرفش. ازش دو تا شمع فانتزي به شکل عدد در مياره و يه بسته کوچيک کادو پيچ شده.بسته رو ميذاره کنا کيک. شمع ها رو باز ميکنه، يکي از شمع ها شبيه 2 ئه اونيکي هم به شکل 9. به شکل 29 ميذارتشون رو کيک. از تو جيبش يه فندک در مياره و روشنشون ميکنه. پشت ميز ميشينه و فقط به کيک نگاه ميکنه. توي چشماش هنوز حسي نيست.
لبش منبسط ميشه، و بعد از 2-3 ديقه يه لبخند کامل رو صورتشه. چشماش هم شادن. اما چند ديقه بعد دور چشمش رو يه حاله اشک ميگيره. لبخند چند ثانيه بعد کاملا" از صورتش ميره... لبهاش کاملا" منقبض شدن. چند ديقه ديگه ميگذره چشماش حالت بي روحي به خودشون گرفتن. لبهاش کاملا" بي حالتن. شمع ها کاملا" آب شدن.
کارد رو بر ميداره، يه تيکه از کيک رو ميبره و با چنگال شروع ميکنه به خوردن. موقع خوردن چند ثانيه ابروهاش در هم ميرن. اما باز به حالت اولشون بر ميگردن. چند دقيقه بعد همه کيک تموم ميشه.
2 روز بعد، روزنامه چي مياد، مجله اي با جلد گلاسه دستشه. يکي از تيترهاي فرعي روي جلدش اينه:
پسر جوان به علت مسمويت با پارافين در گذشت.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 21:7  توسط وحید بهزادان  | 

خرداد 84، دوربین گوشی 3650، وحید بهزادان

بعد از يکسال شب و روز عکس گرفتن با گوشيم، بالاخره امروز تونستم تکنولوژي دندان آبي (‌blue tooth) رو روي کامپيوترم نصب کنم و عکسهاي گوشيم رو روي PC بريزم. شايد يه فوتو بلاگ باز کردم... نزديک 32 مگا بايت عکس، خيلي عکس ميشه... .
----
توضيح عکس بالا: در راستاي چک کردن وضعيت امنيت ملي، تصميم گرفتم روش مهندسي اجتماعي و سوء استفاده از غفلت مسئولين امنيتي رو امتحان کنم. براي همين  از نزديک به n تا جا (از قبيل وزارت اطلاعات، 4 پادگان، n-5 تا سفارت خونه و ... ) مراجعه کردم و از تابلوي عکس برداري ممنوع عکس برداري کردم.
بعد از اين سري عکس برداري به امن بودن خاک و جان و ناموس مملکت کاملا" پي بردم. اميدوارم از اين به بعد توجه بيشتري به اين مسئله بشه.
نکته: با توجه به اين که من فقط از يه تابلو عکس گرفتم و به جايي ضربه نزدم، از دوستان نظامي-اطلاعاتي که اين وبلاگ رو ميخونن خواهشمندم بيخيال گير دادن بشن. ممنون
نکته 2: اگه يه فضاي مناسب گير بيارم گالري اين عکسا رو آپلود ميکنم ;(
خوش باشين و کامياب و تندرست

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 22:6  توسط وحید بهزادان  | 

-"اولای شب بود. من داشتم کتاب میخوندم...."
-"چه کتابی رو میخوندین؟"
-"گزیده داستانهای آنتوان چخوف، آره ... داستانهاش آدم رو جادو میکنن. داشتم داستان خواب آلودش رو میخوندم. حتما" شما هم باید بخونینش، فلش بکها رو به طور اعجاب انگیزی..."
-"میشه برین سر اصل مطلب؟"
-"حتما... حتما، اما خب چخوف چیزی نیست که بشه به سادگی ازش گذشت. جادوی قلمش... "
-"خانم محترم... "
-"باشه، میرم سر اصل مطلب. ناراحت نشین... . داشتم میگفتم، تولای شب بود و من داشتم کتاب میخوندم. توی عالم داستان چخوف گم شده بودم که یهو صدای جیغ بچه همسایه اومد و تمام تمرکزم رو بهم زد. نمیدونین چقدر دردناکه که آدم موقعی که توی حس داستانهای چخوفه یهو تمرکزش بهم بخوره. صحنه هاش رو جوری توصیف میکنه که... باشه، ببخشید. صدای جیغ رو شنیدم. جیغ ممتد و وحشتناکی بود. احساس میکردم که دارن ناخوناشو میکشن، شایدم حسم این بود که دارن توی مایتابه سرخش میکنن... خیلی دردناک بود. نتونستم همونجا بشینم. پا شدم رفتم دم در خونه همسایه. دیدم در بازه. جیغ خیلی وحشتناک بود... منم سر درد وحشتناکی گرفته بودم، حتی به ذهنم رسید که شاید میگرن گرفته باشم. به هر حال، چند بار در زدم. کسی نیومد دم در. خودم رفتم تو. صدا از توی آشپزخونه آپارتمانشون میومد. رفتم طرف آشپزخونه..."
-"از کجا میدونستین که آشپزخونه کجاس؟"
-"معماری آپارتمانای ما یجوره، درست مثل خونه های قدیمی روسی، توی یکی از داستانای چخوف..."
-"لطفا" ادامه ماجرا رو تعریف کنین"
-"چشم. رسیدم دم آشپزخونه... دیدم بچه توی کالسکشه. تا منو دید از ته دلش جیغ زد، نمیدونم چرا... به هر حال باعث شد  سرم تیر بکشه. چند دیقه نفهمیدم چی میگذره، چیزی رو نمیدیدم... شایدم میدیدم، به هر حال یادم نمیاد. بعد... بعد... "
-"بعد چی؟"
-"صدای زن همسایه رو شنیدم... جیغ میزد و هی اسم بچشو صدا میزد. من چشمام رو باز کردم. دستام سنگین بودن. بهش که نگاه کردم نفسم بند اومده بود... یه بدن کوچیک بدون کله تو دست چپم بود، تو دست راستم هم یه سر بچه بود. بعد شما اومدین. نیازی هست بقیشم بگم؟"
-"نه، تا همین جا کافیه"
-"خب... خب، حالا من میتونم برم؟ آزادم؟"
-"..."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 20:29  توسط وحید بهزادان  | 

سعی و تلاش برای پیدا کردن مفهوم کلمه عشق ادامه داره. نکته جالبی که توی تحقیقم بهش برخوردم این بود که خیلی از کسایی که فکر میکردن ته عاشقن نمیتونستن ازش تعریف ارائه بدن. یه عده دیگه میگفتن که اصلا" نمیدونن اون حسی که دارن عشقه یا حس دیگه ایه. در کل، دنیای گیج کننده ای داره این عشق، منو به شدت یاد تریاک میندازه. عشقای خفن تر کراک.... به هر حال.
یکی از تلاشهایی که برای پیدا کردن مفهوم عشق کردم این بود که با حامد (معصومی) رفتم دچرخه سواری، از ساعت ۹ صبح تا ۲ بعد از ظهر. از حسینه ارشاد تا اتوبان صدر و تجریش، از اونجا تا سید خندان، و از اونجا تا پارک نشاط. پارک نشاطم خیر سرش پیست استاندارد داره که همش سر بالاییه، فکر کنم یه ۴ لیتری امروز عرق ریختم (۳ لیترش با خوردن آب معدنی سبلان جبران شد ۱ لیتر هم آب میوه های مختلف). وقتی رسیدم خونه دیگه چیزی از کت و کول و دست و پا برام باقی نمونده بود. راستی، یادم رفت بگم موقعی که داشتیم میرفتیم دیباجی یه کتاب N کيلويي هم روي دوشم بود. کسايي که ظهور و سقوط رايش سوم رو ديدن بايد درک کنن که من در راه رسيدن به معناي عشق چه مشقتي رو تحمل کردم. راستي اين حرکتم چه ربطي به جستجوم داشت؟  شايد بعدا" توضيح بدم.
يکي ديگه از تلاشهايي که کردم اين بود که سعي کردم به روش صوفيان عاشق پيشه عمل کنم: 4 روزه نه ناهار خوردم نه شام. مطمئنا" روشهاي بهتري هم براي پيدا کردن مفهوم عشق وجود داره... .
بقيه تلاشهام بر ميگرده به بحث با دوستام در اين مورد. اما شايد بهترين نتيجه رو از بحث با خانوم فريبا شش بلوکي کسبيدم، ضمن تشکر از ايشون به شما پيشنهاد ميکنم يه سري به کتاب شعر و مجموعه اشعار روزانشون بزنين.
اميدوارم خيلي زود بتونم جواب سوالام رو پيدا کنم، اگه هم پيدا نکنم بازم خيلي چيزا تا الان ياد گرفتم.
نکته: عقيده من هنوز سر جاشه... ;(

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 21:15  توسط وحید بهزادان  | 

با همین انگشتام کی بورد رو لمس میکنم
با همین انگشتام فرت رو میگیرم
با همین انگشتام چاقو رو دستم میگیرم
با همین انگشتام گلوت رو فشار میدم
با همین انگشتام چاقو رو رو رگت میکشم
با همین انگشتام ماشه رو میکشم
با همین انگشتام خودم رو دار میزنم
---
شاید بعدا با همین پاهام و با همین چشام و با همین غیره هم چرت و پرت گفتم.
---
امروز با هر کسی که میشناختم و قابلیت بحث داشت راجع به عشق بحثیدم... خیلی خوب بود. خیلی چیزا رو فهمیدم. اما هنوزم عقیدم ثابته.
---
امروز اعصابم چندان جالب نبود. برای توصیف بهترش از چیزی که به یکی از دوستام گفتم استفاده میکنم: تا حالا شده کسی اعصابتو بذاره توی چرخ گوشت، بعد بذارتش تو مایکرو ویو، بعد هم چیزیو که ازش در میاد رو بندازه تو پنکه؟
از کسایی که امروز از رفتار من ناراحت شدن همینجا رسما" عذر خواهی میکنم....
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 23:25  توسط وحید بهزادان  | 

 
Counters
Counters Hit Counters
Free Web Counters Web Page Counter