تبليغاتX
اندیشه نگار
داشتم گلای باغچه رو آب میدادم که رفتم توی یه حس رومانتیک. از خودم پرسیدم که یعنی واقعا" این چیزایی که من دارم بهشون آب میدم زندن؟
خب، طبق تعریف زیست شناسی ۷ تا خصوصیت مورد نیاز برای زنده بودن رو دارن، اما یه جوری ته دلم احساس میکردم که اینا نباید زنده باشن. سعی کردم همینطور که آب میدادم به دلیل این احساسم فکر کنم.من انسان رو در حالت کلی یه موجود زنده در نظر میگیرم، ته دلم هم مشکلی باهاش ندارم. آدم چه خصوصیتی داره که من بوسیله اون زنده بودنش رو تشخیص میدم؟ این خصوصیت رو گل نباید داشته باشه... آها: آدم از خودش دفاع میکنه، اما گل اینکار رو نمیکنه. آره، خودشه. پس تعریف من از موجود زنده هر موجودیه که بتونه از خودش عکسالعمل دفاعی متناسب با زمان نشون بده.
اما اینجوری بیشتر آدمها مردن، اونا در برابر عشق هیچ عکس العمل دفاعی ای نشون نمیدن. عجیبه....
---
دیشب با وحید (دولت آبادی) سر این بحث میکردیم که چرا باید برای یه دوست ارزشی معدل جونمون قائل بشیم. من هنوز قانع نشدم، مگه ما دوست رو فقط برای رفع بعضی از نیاز هامون نمیخوایم؟ حالا... بیخیال این بحث. بعدا" با وحید ادامش میدم.
---
عشق پست ترین چیزیه که توی این دنیا وجود داره، پست تر از ویروس، کثیف تر از خود ارضایی، چندش آور تر از ایمان...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 22:41  توسط وحید بهزادان  | 

امروز صبح که از خواب بیدار شدم دچار حالت خفنی شده بودم، همه  چیزا به نظرم اشکال داشتن...
اولین کاری که هر معتاد به اینترنت مثل من میکنه چیه؟ معلومه، یه سر وبلاگ و میل باکس و آف-لاینهاش میزنه. اومدم اینجا رو دیدم و پست آخرم رو دیدم. پر از اشکال منطقی بود، خیلی خشک بود. خشک و مصنوعی... شاید یه بار دیگه از اول کل ماجرا رو بنویسم، اما قطعا" فعلا" اینو ادامه نمیدم.
توی آف-لاین ها پر از اشکال تایپی، گفتاری بود. اشکال منطقیم که ریخته بود.
دومین کاری که یه فن(طرفدار) فیزیک میکنه چیه؟ رفتم کتاب های بلت رو یه نگاهی انداختم، نمیدونم اشکال از ترجمه اس یا از خود طرف... خیلی از جاها اشتباه های هر چند کوچیکی داشت. بیخیال اون شدم. رفتم سایه های آفرینش رو بخونم... توی صفحه ۴-۵ اش یه جمله بسیار زیبا بود که من در عمق معنایی و درستی اون موندم: "جهان در حدود ۲۰ میلیون سال پیش بر اثر یک انفجار به وجود آمد". یه این جمله میشه n تا اشکال وارد کرد. يکيش اينه: آخه احمق 3 ميليارد سال پيش اولين گونه هاي زيستي روي زمين به وجود اومدن. يعني جهان بعد از اينکه زمين شروع به تکامل کرده به وجود اومده؟
از اين کتابم نا اميد شدم رفتم فصل 8 کتاب تاريخچه زمان استفن هاوکينگ رو بخونم. نميدونم، شايد اشکالي که من وارد ميکنم ناشي از سوات کمم باشه:
فرض ميکنيم زمان به عقب برگرده: طبف قوانين ماکسول و قوانين قطبش مغناطيسي اگه E منفي بشه بايد جاي قطبها عوض بشن، اما موقعيت جسمي که به گذشته بر ميگرده ثابت ه، پس اون به يه گذشته ديگه برگشته، نه گذشته واقعي.
بيخيال فيزيک، نظرت راجع به يکمي مخ ترکوندن چيه؟
گيتار رو بر ميدارم شروع ميکنم به زدن چند تا از آهنگاي متاليکا... چقدر بعضي جاها ضعيف احساس رو منتقل ميکنه، بعضي جاها چقدر لوس ميشه. سيستم هم همش لوسه. اينم بيخيال.
بقيه مواردش به دليل کمبود حال و حوصله و برخي موارد اخلاقي سانسور ميشه.
اما چند دقيقه پيش که به خودم تو آينه نگاه کردم متوجه شدم که بزرگترين تناقضيم که توي مدت عمرم بهش بر خوردم.تناقض کاملا منطقي، چون نتيجه چند تا قانون منطقيم... اما چه فرقي ميکنه؟ در هر حال تناقضم.
حالا اين به شما چه ربطي داره؟ خودمم نميدونم...
----------
هر موجودي توي 2 هفته تابستون 3 بار سرما بخوره همينجوري ميشه، خيلي گير نيدن لطفا"
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 23:15  توسط وحید بهزادان  | 

روي تخت خوابم دراز کشيده بودم و داشتم فکر ميکردم. چرا خداي مهربون بايد آدمهاي بد رو بوجود بياره؟ چرا بايد جهنم رو بوجود بياره؟ چرا ها به ذهنم هجوم مياوردن و زيرا ها از تمام وجودم فرار ميکردن. احساس کردم که احتياج دارم که با خدا صحبت کنم. ميخواستم مستقيما" از شخص خودش اين سوالها رو بپرسم و تا جواب منطقي و درست و حسابي نگرفتم ولش نميکردم. البته مطمءن بودم که خدا يکجوري جواب من رو ميده، اما نه به طور مستقيم و نه لزوما" قانع کننده. در بهترين حالت يکي از فرشته هاش رو براي من ميفرسته... راستي کدوم فرشته رو ميخواد براي من بفرسته؟
خوابم برد.
-"تو از طرف من مسءولي که مردم رو آزار بدي، تو بايد کاري کني که همه مردم فکر کنن من خيلي مهربونم. مطمءنم که خودت از اين کار لذت ميبري..."
صداي دخترانه:"بله سرورم، ممنون"
يه فاصله، تصاويري محو از آتش، خون، جيغ، طواف دور کعبه، صليب قرمز، سيل در کعبه، جنگ، آدمهايي که جنين ميخورند...
-"اين مخلوق داره حوصله من رو سر ميبره، ميخوام بکشمش، بعدشم بايد بره جهنم، اما بايد به اندازه کافي دليل داشته باشم. تو فرشته مورد علاقه مني، بايد بري پيشش و کاري کني که بدترين گناهان ممکن رو انجام بده."
صداي دخترانه:"سرورم، اون هيچکاري نکرده... من حاضرم به جاي اون مجازات بشم."
-"نکنه ميخواي جاي خودت رو با اون عوض کني؟"
-"سرورم... اون ميتونه خيلي بهتر از من اين وظيفه رو به انجام برسونه، محدوديتهاش از من خيلي کمترن، توانايي و انگيزش هم از من بيشتره"
-"اما اون يه آدمه، اون نميتونه" صدا رسا کمي گرفته بود، چيزي مانند نگراني در آن پيدا بود.
-"به شما قول ميدم که بهتر از من وظيفش رو انجام بده، سرورم"
-"مسءوليتش بر عهده خودته، اما هر خطايي ازش سر زد علاوه بر خودش، تو هم مجازات ميشي"
-"ممنونم سرورم"
صداي گرمپي رو شنيدم.  از روي تخت بلند شدم. ناگهان نفسم حبس شد: بدني بلند و لاغر رو بروي من ايستاده بود. لباسش شبيه مانتويي بود که دگمه نداشته باشه. صورتش رو نميتونستم ببينم، اما موهايش بسيار بلند بودند، تا پايين کمرش آمده بودند.
-"سلام"
-"سلام... ببخشيد، شما؟"
-"بعضيا به من ميگن شيطان، اما تو هر چي دوست داري من رو صدا کن."
-"حال شوخي ندارم، شما کي هستين؟"
-"بيرون پنجره رو نگاه کن."
سرم رو که بر گردوندم، نفس کشيدنم قطع شد. يه موشک ۵۰ متري در فاصله حدود ۱۰ سانتيمتري زمين بي حرکت مونده بود.
-"اين يه بمب هيدروژنيه، همجوشي رو که ميشناسي؟"
-"اما...، جدي شيطان... يعني من قبلا" هميشه شيطان رو به صورت يه مرد مجسم کرده بودم. "
-"من نه مردم نه زن، هر موقع که بخوام به هر شکلي که بخوام در ميام."
-"جالبه، حالا امري داشتين؟ فکر نکنم براي گرفتن جونم اومده باشين، اون يارويي که اين کارو ميکرد اسمش ... اسراييل بود؟ آهان، نه: عزراييل..."
-"من اومدم اينجا که بهت پيشنهادي رو بدم... زياد هم وقت ندارم."
-"خب حالا بفرمايين بشينين، اينجوري خسته ميشين... "
-"خوابي که ديدي يادت مياد؟" هنوز ايستاده بود.
-"بله، خواب عجيبي بود."
-"حاضري جاي من باشي؟"
اول فکر کردم که شايد دارم خواب ميبينم، اما بعد...
-"چرا ميخواين جاتون رو به من بدين؟"
-"تو انساني، وقتي قدرتهاي من رو داشته باشي ميتوني با شيطان اصلي مبارزه کني... همه ما و همه شما به اين کار احتياج داريم."
-"حالا چرا من؟"
-"بعدا، اگه موفق شدي برات توضيح ميدم... البته اگه بودم."
-"من بايد چي کار کنم؟"
-"بايد به محض اينکه قدرتهاي من رو گرفتي کاري کني که قدرتهاي خدا محدود بشه، اينها همش به خلاقيت و هوش خودت بستگي داره، اما من مطمءنم که از پسش بر مياي."
-"يه چيزي، يعني من اگه اينو قبول کنم ديگه نميميرم؟"
-"نه"
-"بقيه خصوصيات انساني چي؟"
-"همه چيزاي بقيه برات باقي ميمونن"
-"قبل از منم کسي چنين کاري رو کرده؟"
-"تا جايي که من يادم مياد نه"
-"اگه قبول نکنم؟"
-"اونوقت من خيلي ناراحت ميشم، چون تو بايد بري تو جهنم، منم دوست ندارم تو بري جهنم..."
-"پس يعني من مجبورم؟ خدا من رو مجبور کرده که بر عليه ش بجنگم؟"
-"خدا اونقدر ها هم که تو فکر ميکني باهوش نيست... شايد بعد از پيروز شدنت بتوني بفهمي که اون از کجا اومده... من بايد برم. تا فردا شب فکر کن"
يه صداي گرومپ و تق ديگه، و ديگه چيزي جلوي چشم من نبود. کاملا" گيج شده بودم. مطمءن بودم که بيدارم. بايد تا فردا شب راجع بهش فکر ميکردم.
ادامه دارد
-----
داستان واقعي نيست (! ! !)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 21:33  توسط وحید بهزادان  | 

 
Counters
Counters Hit Counters
Free Web Counters Web Page Counter