تبليغاتX
اندیشه نگار
صبح تولد با سرخوشی تمام از خواب بیدار شدم. واقعا" چه چیزی میتونه لذت بخش تر از درس خوندن تو روز تولد باشه؟ اصلا" چه چیزی بهتر از ۳ تا امتحان داشتن بعد از روز تولده؟
بعد از اینکه یه ۲-۳ ساعتی رو با اشتیاق تمام خوندم اومدم یه سری به نت بزنم. یکمی وب گردی منو به اینجا کشوند: http://www.webmmm.persianblog.com/1384_5_webmmm_archive.html#3952261 و بعد از خوندن کامنتها اصلا" سرشار از امید شدم... .
میگم هیتلر هم جالبه ها، نه؟
امروز چندتا از دوستان دست به یکی کردن و به جای سلام گفتن Heil VB.... فقط چقدر لوس....
----
کيک امشب گردويي و کاکاويي بود. به گردو که حساسيت دارم و از کاکاءو هم که متنفرم.
----
اول اومديم با ديجيتال عکس بگيريم که باتريش تموم شد. بعد اومديم با موبايل من عکس بگيريم که حافظش پر بود. بعد اومديم با موبايل برادرم بگيريم از دستش افتاد لنزش شيکست. بعد تصميم گرفتم چند تا از عکساي زيبام رو پاک کنم و با موبايل خحودم عکس گرفتيم.
اگه يه موقع خدايي ناکرده عکسا رو يه جايي آپلود کردم و شما منو توش ديدين، تعجب نکنين... من دو روز پيش اشتباهي کردم بسي خفن که امروز تازه تبعات اصليشو ديدم. به خاطر همين و يه چند تا چيز ديگه خيلي خوشحال نبودم.
----
در کل روز مزخرفي بود، و تولد خيلي مزخرف تر... راستي من کي روز تولدم خوشحال بودم که اين بار دومش باشه؟
----
پی نوشت: یه ذره حال برام مونده بود که شاهین (رضایی) ازم گرفت... یعنی اینا عکسای همون محمد امین خوشحالیه که با هم تو کوچه بازی میکردیم؟:
http://www.farsnews.com/plarg.php?nn=M140614.jpg
http://64.40.99.49/Multimedia/pics/1384/6/photo/281.jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 23:29  توسط وحید بهزادان  | 

تا جایی که یادم میاد توی یه حباب بزرگ بودم. هوا کم بهم میرسید، اما شکایتی نداشتم. راحت و بی دردسر داشتم زندگیمو میکردم و کامل میشدم. نگران هیچی نبودم. غذا اونقدری بهم میرسید که بتونم کارای مورد نیازم رو انجام بدم و نگران چاق شدنم نباشم. با خیال راحت به آینده، به فلسفه وجودیم، به رابطه های بین پدیده هایی که میدیدم. نکته جالب این بود که همه چیز اطراف من جفت بود اما من تک بودم. این جوری احساس منحصر به فرد بودن و "وحید" بودن میکردم و این احساس باعث ایجاد یه غرور خاص توی من میشد.
اما یه روز، ۲-۳ ساعت بعد از ورزش روزانم (که چند روزی بود شروع کرده بودم) دیدم یه حفره ای از پایین پام باز شد... یه دست بزرگ اومد تو و منو از دنیای خودم کشید بیرون. حالم گرفته شد، من برای آیندم خیلی برنامه داشتم... اون موقع برای اولین برا گریه کردم.برای اولین بار غرورم شکست.
بعد از چند روز دیدم اینجا همه کسایی که مثل منن یا جفت هستن یا میخوان جفت باشن. دیگه نمیخواستم این یکی غرورم رو ازم بگیرن... تا الان نگرش داشتم.
----------
تولدم مبارک
۱۵ دقیقه به تولد ۱۵ سالگی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 23:47  توسط وحید بهزادان  | 

امروز صیح تای هر روزنامه ای رو که باز میکردم ضد حال خفنی بهم میخورد. تیتر ۱ یا ۲ همه روزنامه های در دسترسم این بود: "سید رضا زواره ای درگذشت".
خیلی عجیبه که من از فوت کردن آقای زواره ای ناراحت بشم؟
ما نزدیک ۷ سال همسایشون بودیم، پسر کوچیکه ایشون محمد امین نزدیکترین دوست من توی اون ۷ سال بود. به همین خاطر من با خانوادشون زیاد ارتباط داشتم. خانواده خیلی آروم و منطقی ای بودن، به طور کلی از دید ما همسایه ایده آل. خود آقای زواره ای خصوصیات جالبی داشتن: آروم، منطقی و قیافشون تا جایی که یادم میاد همیشه غرق در فکر بود. جالب اینجاست که کسی با این همه مشغله کاری تقریبا" هر روز صبح زود میرفتن مجموعه ورزشی انقلاب، ورزش مورد علاقشون هم تنیس بود. یادم میاد ۵ دقیقه باهاشون بازی هم کردم، واقعا" حرفه ای بودن.
خب، ایشون که رفتن و مطمءنا" الان دارن بی دغدغه و راحت زندگیشون (به تعبیر ما اینوری ها مردگیشون)  رو میکنن... اما محمد امین چی؟ اون الان تقریبا" همسن منه.
خدا به خانوادشون صبر بده...
--------

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 14:22  توسط وحید بهزادان  | 

داشتم تو خیابون راه میرفتم که یهو پام رفت روی یه تیکه چربی و لیز خوردم رفتم هوا. توی هوا به راه رفتنم ادامه دادم و فقط چون همه چیز برعکس شده بودن مسیر رو بر عکس رفتم. بعد از چند دقیقه متوجه شدم که دارم توی یه سری ابر سیاه راه میرم که... نفهمیدم از کجا خوردم. یهو همه چیز آبی شد بعد سیاه بعد سفید. به خودم که اومدم توی یه حباب بزرگ بودم که داشت میرفت سمت زمین، سرعتش یکمی زیاد بود. آخ... فکر کنم رودم شیکسته. باز روی زمین شروع کردم به راه رفتن. یهو حس کردم پشتم زمین لرزه شد... برگشتم ببینم چی شده که دیدم یه سوسک بزرگ دمپایی دستشه و دنبال من میاد. شروع کردم به دویدن. اه، بازم رفتم روی همون یه تیکه چربی، چقدر مردم بی ملاحظن، نه؟ الان از بس توی آسمون شگ چرخ زدم حوصلم سر رفته، شما چطوری این وضع رو تحمل میکنین؟
-------
مثل سیلور استاین نوشتن هم چندان آسون نیست. هر جایی رو نفهمیدین و خواستین بفهمین سعی کنین با تخیل بفهمین.
راستی کسی آسپیرین داره؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:25  توسط وحید بهزادان  | 

یاد هوای شرجی کنار دریاهای جنوب افتادم، همه چیز موج میزنه. از تخت بلند میشم. صحنه های خوابم همش میان جلوی چشمم. میرم سراغ جعبه دستمال کاغذی. خالی خالیه... بینیم مثل شیر آب چکه میکنه. -"منو نکش..." . عجب خواب مزخرفی. راه میفتم برم از آشپزخونه دستمال بر دارم. همه جا تاریکه. موقع پایین رفتن از پله ها میفتم."تو رو خدا منو نکش...". یادم نمیاد هیچ وقت چنین جیغی رو شنیده باشم. احتمالا قوه تخیل و محاسبم خیلی قویه. از روی زمین پا میشم. پاهام میلرزن.جلو میرم، اه... بازم به دیوار خوردم. "مگه من باهات چیکار کردم؟". من دیشب شام نخوردم، پس علت این خوابم چیه؟میرسم به آشپزخونه. اه، دستمال اینجام که تموم شده...
-"چیزی شده؟"
بینیم هنوز چکه میکنه... نای حرف زدن ندارم. چقدر هوا گرمه... میرم جلو... "نه..........."ای خدا... اعصابم داره پاره میشه. جعبه دستمال کجاس؟
-"وحید چیزی شده؟"
تنها چیزی که حال شنیدنش رو نداشتم یه صدای لطیف دخترونه اس. این جعبه دستمال کجاس؟
-"وحید...؟"
دریل رو از توی کابینت برداشتم...
فکر کنم الان بتونم بگم که آنچنان جیغی رو شنیدم...
----
کی وسط تابستون سرما میخوره؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 20:44  توسط وحید بهزادان  | 

 
Counters
Counters Hit Counters
Free Web Counters Web Page Counter