۷-۸ ماهیه که مدت فیلم دیدنم رو به شدت کاهش دادم. علتشم فکر کنم قبلا" گفتم... وقتی صحنه های عاشقانه هر فیلم یا داستانی رو میبینم/میخونم تنم مور مور میشه... احساس نفرت تمام بدنم رو میگیره. توی اینجور موقع ها فقط میخوام یه چیزی رو خورد کنم... با تمام قدرت پاور ریتم دیسترویت شده برم رو گیتارم برم طوری که سیمای گیتارم پاره بشن.
چند روزیه که در گیری ذهنی وحشتناکی دارم، موزیک رو بذارم کنار یا نه؟ من وقتی ۳ ساعت از ساز دور باشم تمام ذهنیاتم قاطی میشن... وقتی هم پیش ساز باشم نمیتونم به چیز دیگه ای فکر کنم. به قول یکی از صمیمی ترین دوستام -"مرتیکه {...} آخه کدوم خری عاشق سازش میشه؟" . اما این موجود داره با پنبه سر میبره... بیخیالش بشم یا نشم؟
آوو، یکی از دوستای صمیمیم تو جاده شمال با خانواده محترم تشریف بردن اون دنیا... باید حا لی ببرن ها، نه؟ یادش بخیر دفعه آخری که دیدمش چقدر اذیتش کردم... .
راستی یه روانشناس خیلی بزرگ جمله قشنگی داره: "نفرت =عشق سرکوب شده".
بسه دیگه، زیادی چرت گفتم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 23:43  توسط وحید بهزادان
|