همه چیز از یه مهبانگ شروع شد، گاز هیدروژن و هلیم بودن که شروع کردن به خز کردن دنیای به این قشنگی... .
احتمالا" آزمون جامع رو خراب کردم، اونم از نوع اساسیش. میتونم بندازمش تقصیر شانس، اما حقیقت اینه که تقصیر حواس پرتی خودمه.
جالبه، من با این تفکر خفنم هم حاجیم هم مشدی... هفته بعدم باز دارم با مدرسه میرم مشهد (بماند که تمام بروبچ چفیه به گردن تا این خبر رو شنیدن دپرس و بعضا" عصبانی شدن) . شاید دیدن انواع حماقت این گونه موجودات به ندرت زنده باعث شده که من بتونم بازتر و علمی تر فکر کنم، وگرنه منم... .
بریم سراغ یادداشت روزانه:
صبح قشنگی بود، از صبح مشکل اعتماد به نفسم رو حل کردم و با سرخوشی فراوان راهی مدرسه شدم. اما انگار باز همه چیز با هم جمع شد تا من روز خوبی رو نگذرونم. قبل از زنگ اول مسءول پایه محترم منو باز یاد آزمون جامع انداخت(ند). ۳۰ دقیقه بعد من بازم یاد علامه جهنمی و معلمای کامپیوتر خوبی که داشتیم افتادم. کسی که نمیدونست هک رو با چه "ک" ای مینویسن داشت به ما هک یاد میداد. وضعیت نازکی من به سمت نارنجی میرفت که خوشبختانه زنگ تموم شد، اما بازم تمام مدت تا سر زنگ آخر (ریاضی) افسرده بودم. نمیدونم چرا همیشه سر زنگای ریاضی (۱و ۲) و فیزیک باید بحث کنم با معلم، اما خب حتما" موقعی که قانون بزرگ تدوین بشه برای این سوال منم یه جوابی پیدا میشه.
توی خونم کار خاصی به جز نوشتن یه مقاله، نوشتن تمرینای ریاضی، خوندن درس فیزیک و سری به کتاب جهان در پوست گردو زدن نکردم. (چرا دروغ؟ حدود ۲ ساعت هم با گیتار ور رفتم و به آلبوم ride the lightning متاليکا گوش دادم.)
ميخواستين بدونين زندگي يه آدم بيکار و در عين حال سرکار هر روز چطوريه؟ خب اينم جوابتون.
اميدوارم فکر نکنين که من خيلي ديوانم... مقدار کمش اشکالي نداره البته
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 22:42  توسط وحید بهزادان
|
۱ ماهی میشه که ننوشتم. خیلی سعی کردم تا این عادت وبلاگ نویسی رو ترک کنم. وبلاگ نویسی به نظر من یعنی گفتن هر چی نمیخوای به بقیه بگی ... .
خب، همونطور که میبینین نتونستم، احساس نیاز یا عادت، نمیدونم باید بندازم گردن کدوم یکیشون؟ مهم نیست، این یه دفعه حقیقت رو میگم: همش تقصیر خودمه، بگذریم.
این چند روزه روزای جالبی رو نمیگذرونم، به شدت از لحاظ انگیزه درس خوندن افت کردم، دیگه احساس انتقام گیری سابق توی وجودم نیست... یا اگه هست نوعش عوض شده. خودم رو با کارایی که به نظر خودم فایده چندانی ندارن سرگرم میکنم. نجوم، رصد، کتابهایی که پیرنگ تکراری دارن، مطالی که همشون رو قبلا" خونده بودم رو باز توی یه قالب دیگه میبینم.
دوستام... احساس میکنم همشون کم کم دارن از من دور میشن، پیش بینی من، دوستای قبلی وقتی اون قسمت از شخصیت تو رو کشف کنن که ازش بدشون میاد به سرعت ازت فرار میکنن... گفتم دوست، دیروز احساس کردم که نه تنها احساس دوستی نسبت به من از بین رفته، بلکه نفرت هم داره بر ضد من غالب میشه. همون چیزی که خودم خواسته بودم.
بازم با عشق مشکل پیدا کردم، هنوز هم نمیتونم باور کنم که مدل من وقایع رو خیلی بهتر از مدل هنجار توضیح میده، هنوز هم نمیتونم باور کنم که ما اینقدر احمق و پستیم. شایدم نیستیم، کی میدونه؟
دیگه سرتون رو درد نمیارم، ببخشید که وقتتون رو با حرفایی میگیرم که فقط به درد روانپزشک ها (و نه روانشناس ها) میخورن.
خوش باشین و شلامت و موفق
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1384ساعت 21:12  توسط وحید بهزادان
|