تبليغاتX
اندیشه نگار
صدا. سوز باد پیاده. بارها حلقه حلزونی صدا رو شبیه سازی می کنم.باز هم...
نزدیک. نزدیکتر. نزدیکتر.نزدیکتر.
و دورتر...دورتر...دورتر...دور.
مارپیچ،هر دور کوتاه تر از قبل.
تق تق تق. تق تق تق. تق تق تق. تق تق تق.
"قرار بر باز شدن در. فراموش کردم؟ دری نیست و دیواری نیست. منم و من هایم و کویر خاکسترهای خاکستریهایم. عقربه ی چرخانم که می سوزاند و می دماند و میریزاند زیر پایم. تیک تاکش می گفت برو..راه برو. ضربانم فرمان می داد نسوز ... برو ... بدو."
جا ماندم.
عقربه می آمد. نزدیک.نزدیکتر...نزدیکتر...نزدیکتر...
صدا.سوز باد پیاده. خاکستری از خاکستریهایم. آسمانم با ابرهایش. چرخ دنده و تیک تاک ها. میچرخد احتمالا. عقربه می آید. آسمانم با عقربه اش. غقربه ام.
و دورتر...دورتر...دورتر...دور...
و نزدیک.نزدیکتر.نزدیکتر.نزدیکتر.نزدیکتر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 1:21  توسط وحید بهزادان  | 

باد پاییزی و رگه های آبی و خاکستری، دستهای باز و ابرهای خیزان.نرم و سرد و آبی و خاکستری. نجوا و سکوت، زوزه و سکوت. می گذری و باز می آیند. شکل میگیرند، از رگه های تاریکشان می بافند، هربار سنگین تر، هربار تاریکتر. باد منظومه ابریم را می گرداند، لحظه ای آرام و لحظه های طوفانی.دست خسته ام می افتد. بافته آبی و خاکستریم را چنگ می زنم، پسم می زند. زوزه و آبی، زوزه و بنفش. زوزه و ابرهای تاریک بالایم.
چشمهایم بی اراده باز شدند. ساحل شنی سوزناک و طوفانی. بادبان نزدیک افق، فقط چند لحظه تا نقطه شدنش. گلویم فشارم می دهد. آینده...چشمانم بسته شدند. رگه های آبی و خاکستری و دستی که توان بال زدن ندارد. زوزه و اشتیاق. افق مرا پایین می کشد.پایینی بهتر،پایینی آسوده تر.
-
می چرخند و می چرخند و می چرخند. هرقدر پایین تر سریعتر و بافته تر.
"همیشه همین بوده"
-
نقظه.دیوار.میله.نقطه.دیوار.میله.نقطه.دیوار.میله.نقطه.
---
"اما همیشه... خیلیه عشقم"
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 2:19  توسط وحید بهزادان  | 

این روزا خندیدن سادست. همراه جمله رو تف می کنه، جمله ای که اصرار داره آخرش کرم علامت تعجب در بیاد. جمله ای که سعی می کنه متضاد باشه با حقیقتی که احمقانه بدیهیش کردم و کرده. لحظه ای که کرم علامت تعجب زور آخر بیرون زدن رو می زنه، یاد تضادهای خودم می افتم،کنار هم سنگین و بزرگن. می ترسم، از لحظه هایی که بدون حضور کرم علامت تعجب چندش آور به تانگوی تضادهام نگاه می کنم. می ترسم، از لحظه هایی که به هم کشیده میشن و با نفس نفس های شهوت آلودشون یادآوری می کنن وجودی رو که هر تکه اش نزدیکترینش رو نقض می کنه، وجودی که هر ثانیه اش به خودش خیانت می کنه،خودش با خودش به وحودش.
سنگین و بزرگ...قهقه ی سنگین و بزرگ من.تحقیر چند لحظه ای من، چند لحظه ای که فرصت میده موضوع رو توی شهر بازی فراموشهای همراهی جا بگذارم.
"زمانی می رسد که می فهمی عالی ترین ارزشهایت خود را بی ارزش می کنند...آن زمان است که دنیا برایت بی ارزش می شود، آن زمان است که وقت دوباره سازی ارزشهایت است."
کاش مرد میموند و ادامه ی این جمله رو می نوشت، همونقدر که سر "بازگشت ابدی"ش موند.
---
آینده ای که روز به روز تغییر می کنه. "شرکتی که وحید پشت میز مدیریتش نشسته و سیگار برگش رو می کشه"، "باری که وحید شنبه شبا توش فرتا رو له میکنه"،"استادی که ریشش رو خیلی وقته دست نزده" یا یه جو متوسط دیگه.
آرامش-دیویدن-سیگار-وید-باد-ابر-رعد و برق- دریای توفانی- ساحل گلی خالی-سیگار-دوربین-خندیدن-دویدن-سیگار-شش-سها-سیگار-زیبا-سیگار-گیتار-سیگار-بار-سیگار-سیگار-سیگار-سیگار-سیگار-قلب

از ماهی که گذشت تنفر دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 2:17  توسط وحید بهزادان  | 

تنهایی اینجا نه کد رمز برای جفت یابیه، نه فریاد محبت طلبی، نه یه فشن نوجوانانه. اینجا درده. دردی که مثل وشگون قرار بوده درد گنده تری رو از ذهنت بیرون ببره،دریغ که خودش گنده میشه.
---
میز، میز است - پتر بیکسل

میخواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتّی یک کلمه هم حرف نمیزند. مردی که چهره ای خسته دارد. خسته تر از آنکه حتّی بخندد و یا عصبانی بشود.
او در شهر کوچکی، آخر یک خیابان یا نزدیک یک چهارراه، زندگی میکند. راستش تقریباً به زحمتش هم نمیارزد که او را توصیف کنم، همه چیزش مثل دیگران است. کلاهی خاکستری به سر دارد، شلواری خاکستری به پا و نیمتنة خاکستری به تن. زمستانها هم پالتوی بلند خاکستری میپوشد. گردن باریکش پوست خشک و چروکیده ای دارد و یقة سفید پیراهنش زیادی گشاد است.
اتاقش در آخرین طبقة ساختمان است. شاید ازدواج کرده، و بچّه هم داشته باشد. شاید پیش از این در شهر دیگری زندگی میکرده. امّا حتماً زمانی بچّه بوده. و این مسلّماً زمانی بوده که بچّه ها هم مثل بزرگترها لباس میپوشیدند. مثل عکسهای آلبوم مادربزرگ.
در اتاقش دو صندلی، یک میز، یک فرش، یک تختخواب و یک کُمُد هست. روی میز کوچک یک ساعت و کنار آن روزنامه های قدیمی و آلبوم. به دیوار هم یک عکس و یک آینه آویزان است.
پیرمرد هر روز صبح و بعدازظهر برای قدم زدن بیرون میرفت و چند کلمه ای هم با همسایه ها حرف میزد. غروبها هم شامش را روی میز میچید و میخورد.
این برنامه هیچوقت تغییر نمیکرد. حتی یکشنبه ها هم همینطور بود. وقتی هم پشت میزش مینشست و غذا میخورد، صدای تیک تاک ساعت را میشنید. ساعت همیشه تیک تاک میکرد.
بالاخره یک روز همه چیز جور دیگری شد. یک روز آفتابی، نه خیلی گرم و نه خیلی سرد، با صدای پرنده ها، با مردمان مهربان و بچّه هایی که بازی میکردند. و از همه جالبتر اینکه همة اینها به نظر پیرمرد مطبوع آمد.
پیرمرد لبخندی زد و با خودش فکر کرد، "الان همه چیز جور دیگری میشود." دگمة یقة پیراهنش را باز کرد، کلاهش را به دست گرفت و قدمهایش را تندتر کرد. حتّی شلنگ تخته مینداخت و شنگول بود. به خیابان که رسید، برای بچّه ها سری تکان داد، رسید جلو در خانه اش، از پلّه ها بالا رفت، کلید را از جیبش بیرون آورد و قفل در اتاقش را باز کرد.
در اتاقش امّا همه چیز مثل گذشته بود. یک میز، دو تا صندلی، یک تخت و تا که نشست، صدای تیک تاک ساعت را شنید. خوشیها تمام شده بود و هیچ چیز تغییر نکرده بود.
مرد حسابی پکر و عصبانی شد.
در آینه دید که چطور صورتش سرخ و برافروخته است. دید که چطور پلکهایش را به هم میزند. بعد دستهایش را مشت کرد، بلند کرد و کوبید روی میز. اوّل فقط یک ضربه، بعد یکی دیگر. بعد شروع کرد مثل طبّالها روی میز کوبیدن. و در همان حال هی فریاد میکشید:
"باید تغییر کند. باید جور دیگری بشود."
دیگر صدای تیک تاک ساعت را نمیشنید. بعد دستهایش درد گرفت، و صداش هم به زحمت در میآمد. دوباره صدای تیک تاک را شنید. و هیچ چیز تغییر نکرده بود.
مرد با خودش گفت: "باز هم همان میز، همان صندلی، همان تخت، همان عکس. من به میز میگویم میز و به عکس میگویم عکس. اسم تخت را تخت گذاشته اند، و به صندلی میگویند صندلی. امّا آخر چرا؟ فرانسویها به تخت میگویند «لی»، به میز «تابل»، به عکس «تابلو» و به صندلی هم میگویند «شِز»، و با اینحال باز هم منظور یکدیگر را میفهمند. چینیها هم همینطور."
پیرمرد با خودش فکر کرد، "اصلاً چرا به تخت نمیگویند عکس" و لبخندی زد.
بعد خنده اش گرفت. چنان قهقهه ای زد که همسایه ها کوبیدند به دیوار و فریاد کشیدند "ساکت!"
مرد داد زد: "از الان همه چیز تغییر میکند." از همان وقت اسم تخت را گذاشت عکس. بعد گفت: "خسته ام، میخواهم بروم توی عکس." صبح هم مدت زیادی تو عکس ماند و با خودش فکر کرد که حالا اسم صندلی را چی بگذارد. اسم صندلی را گذاشت ساعت.
خوب، از جا بلند شد، لباس پوشید، نشست روی ساعت و دستهایش را گذاشت روی میز. اما میز که میز نبود، حالا اسمش را گذاشته بود فرش. پس، صبح از عکس بیرون آمد، لباس پوشید، نشست پشت فرش روی ساعت و فکر کرد اسم چی را چی بگذارد.

اسم تخت را گذاشت عکس،
میز را فرش،
صندلی را ساعت،
روزنامه را تخت،
آینه را صندلی،
ساعت را آلبوم،
کمد را روزنامه،
فرش را کمد،
عکس را میز،
و آلبوم را آینه نامید.

به این ترتیب:
پیرمرد صبح مدّت زیادی در عکس ماند، ساعت نُه آلبوم زنگ زد، مرد بلند شد و برای اینکه پاهاش یخ نکنند ایستاد روی کمد، بعد لباسهاش را از تو روزنامه بیرون آورد و کرد تنش. در صندلی که به دیوار آویزان بود نگاه کرد، نشست روی ساعت پشت فرش مشغولِ ورق زدن آینه شد تا اینکه میز مادرش را دید.
مرد حسابی کیف میکرد. تمام روز مشغول تمرین و پیدا کردن نامهای تازه بود. دیگر همه چیز تغییر نام داده بود: او حالا نه مرد بلکه پا بود، پا هم صبح، و صبح شده بود مرد.
ادامة داستان را دیگر خودتان میتوانید بنویسید. و میتوانید مثل پیرمرد نامها را جابجا کنید:

زنگ زدن میشود گذاشتن،
یخ کردن میشود نگاه کردن،
دراز کشیدن میشود زنگ زدن،
ایستادن میشود یخ کردن،
راه رفتن میشود ورق زدن،

با این حساب:
مرد، پیرپا مدت زیادی در عکس زنگ زد. ساعت نُه آلبوم گذاشته شد و پا روی کمد ورق زد تا صبحش نگاه نکند.

پیرمرد دفترچة آبی رنگی خرید و شروع کرد به نوشتن نامهای تازه. آنقدر مشغول این کار بود که دیگر سر و کله اش در خیابان پیدا نمیشد.
رفته رفته برای همه چیز نام تازه ای پیدا کرد. نامهای اصلی نیز بیشتر و بیشتر از یادش رفت. او زبان جدیدی داشت که مال خودش تنها بود.
گه گاه به زبان تازه خواب هم میدید. بعد ترانه های دورة مدرسه اش را به زبان جدید ترجمه، و آرام با خود زمزمه میکرد.
اما رفته رفته ترجمه برایش دشوار میشد. آخر زبان قدیمیش را تقریباً فراموش کرده بود. میبایست هی توی دفترچة آبیش دنبال نامهای صحیح بگردد. دیگر میترسید با مردم صحبت کند. هربار مجبور بود خیلی زور بزند تا یادش بیاید که دیگران به هرچیزی چه میگویند.

به عکس او میگفتند تخت،
به فرشِ او میز،
به تختِ او روزنامه،
به صندلیِ او آینه،
به آلبومِ او ساعت،
به روزنامة او کمد،
به میزِ او عکس،
و به آینة او میگفتند آلبوم،

و خلاصه همینطور، تا آنجا که پیرمرد هربار که صحبت کردن مردم را میشنید خنده اش میگرفت. خنده اش میگرفت وقتی مثلاً میشنید یکی میگوید: "شما هم فردا به تماشای فوتبال میروید؟" یا وقتی کسی میگفت: "الان دو ماه است که باران میبارد." و یا : "عمویِ من در آمریکا زندگی میکند."
خلاصه خنده اش میگرفت چون این حرفها را نمیفهمید.
امّا این داستان اصلاً خنده دار نیست. با غصّه شروع شد، با غصّه هم به پایان میرسد.
پیرمرد، با پالتوی خاکستری، دیگر حرف مردم را نمیفهمید. اما این زیاد بد نبود.
خیلی بدتر این بود که مردم حرف او را نمیفهمیدند.
و به همین خاطر او دیگر چیزی نگفت.
سکوت کرد.
فقط با خودش صحبت میکرد.
دیگر به کسی سلام هم نکرد.

---
وشگون خیانت به خودته، از نوع خیانت هایی که از لحظه ارگاسم پشیمونت میکنه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 1:8  توسط وحید بهزادان  | 

-"کثافت...لجن...چطور دلت می آد؟"
نگاهش می کند، در پس میشی چشمش شعله مشتها بازتاب می کند.
-"چرا؟ هان؟چرا این کارو کردی؟ من چی از اون کمتر داشتم؟"
دستهایش را روی موهای بلوند می گذارد ،به هق هقش نگاه می کند.هنوز مشت می زند.
"توی هرزه آشغال بی وفا...بهم دست نزن...بهت...می گم...بهم...دست...نزن"
همدیگر را در آغوش می کشند و محکم فشار می دهند. زن پرفیوم زنانه پیراهن مرد را بو می کشد، هق هقش آرام می شود.
محکم تر در آغوش می فشردش.
"هیچوقت نمی بخشمت"
در دنیای بدون گرانش، همه جا زیر است. زبر محبت هم له می شوند.
---
راه میرود. پک میزند. نفسهایش گرفته اند. قدمهایش استوارند،میروند و می آیند.
پک میزند.
راه میرود.
نشسته است.
گوشی را پرت می کند طرف آینه.
"بازم؟"
لباس می پوشد.
با ولع لب هایش را می خورد.
-"شما رو جایی ندیدم خانوم خوشگل؟"
می نوشد و پک می زند.
---
"با من ازدواج می کنی؟"
حلقه را آنقدر براق انتخاب کرده که هر کسی متوجهش شود، و تنگ.
---
مردها روزانه تا ۱۰ بار توانایی ارگاسم بارور دارند، زنها ماهی یک بار تخمک آزاد می کنند.
---
Goto 0

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 14:54  توسط وحید بهزادان  | 

قطره سنگین روی پلکم رو پاک می کنم.پشت من چیزیه که همه آدمهای جلوی من رو به شدت به خودش جذب می کنه.شاید هم این آدمها به سمت من حرکت می کنن، چند قدمی من یادشون میره چرا به سمت من اومدن، یا یادشون میاد چرا نباید به سمت من بیان. قانون اول نیوتن رو رعایت می کنن.
روزنامه فروش به یه پسربچه سیگار میفروشه. یکی با کراواتش بازی می کنه و با لکنت تو گوش موبایلش جرف میزنه.یکی روبروی آب میوه فروش وایساده و به شلوار لی صاف و خشتک قرمز شدش نگاه می کنه، احتمالا اونی که از ته دل میختده دوست دخترشه.یکی جلوی در بانک تعطیل نشسته و سرشو تو دستاش نگه داشته.
از پله ها بالا میرم. از این مرحله چندشم میشه. با هر دو قدمم یه آینه ظاهر میشه.خودم رو توش میبینم که با چشمای خیرم میگم "یادم تو را فراموش".سعی میکنم با نرمال ترین و تند ترین قدمای ممکن از صدای خودم فرار کنم.
از پله ها بالا میرم. از پله ها پایین میاد. "دیگه حرف نزن...دیگه نمیخوام بشنوم..." اما قطع نمیکنه.پله آخر رو فتح می کنم.
ته راهرو. قانون اینرسی. "یادم تو را فراموش"...تق..."یادم تو را فراموش"...تق..."یادم تو را..."
"ببین کی اینجاس". مرحله آخر.ذخیره.
صداش رو کلفت می کنه، تقلید از من:"سلام رفیق"
می خندن. می خندم. یادم مرا فراموش.
"سیگار داری؟"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:39  توسط وحید بهزادان  | 

جنگ بین قدرت و تشویق شدن ذهنم رو اشغال کرده. فرض کردم که یکی از اینها میوه ست و یکی دیگه خیار،اما کدوم؟
---
بوق حواسم رو از لاک پشتهای ساحل بر میگردونه به پاهام،و از پاهام به زیر پاهام. حرکت شروع شده،یه تور تفریحی، رفع خستگی. حدس می زنم اگه صدای خنده ها رو وقت خواب میشنیدم،رویام از سگای شرزه و گربه های فش فش کن پر می شد.
تعریف می کنه که خیلی وقته از کشتی پیاده نشده. از کسایی می گه که اونقدر روی این کشتی موندن که فراموش کردن خشکی هم وجود داره،از کسایی که روی عرشه این کشتی،خندان و نوشان مردن. ناخدا رو یادآوری می کنه که روی صندلی چرخ دار زنگ زدش گه گاه گشتی روی عرشه بالایی می زنه و تا مدتها غیب میشه.از زنها میگه و حسادت، از مردها و حماقت، از آدمها و عادت.
موهاشو ورز می ده، میگه : "مرد...حتی یادشون رفته روی این سیاره یه خشکی بوگندوی دیگه هم هست."
پک میزنه و چونه.برای رفع کسالت ماجرای تور اولم رو تعریف می کنم.از فرط تکرار نیازی نبود برای انتخاب واژه ها ذهنم رو مشغول کنم. قبلا" غصب شده بود: "من تنها دستگیره ای کنار رودم،نه عصا و نه چوب و نه دیوار و نه پرستار".
---
"انتخابت رو خیلی وقته انجام دادی، اینجایی که بفهمی چرا این انتخاب رو انجام دادی پسر."
سهمی. سهمی. سهمی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:0  توسط وحید بهزادان  | 

"بعضی چیزها را هرگز نمی خواهم بدانم"
---
مهربانی و صداقت و آفریدگاری دوزخ. جعبه حامل این ۳ یا می ترکد یا زیاده انسانی می شود.فکر می کنم خدا هم از استعاره برای دور زدن تکنیکی تعریف دروغ استفاده کرد.
بخوانم: دوزخ شرری ز رنج "بیهوده" ماست
---
برخواهد گشت...برخواهد گشت...برخواهد گشت...
خودت را دوست داری؟ دیگری را دوست بدار
...برخواهد گشت...
می ترسی؟ نترسان
...برخواهد گشت...
می آفرینی؟
...برخواهی گشت...برخواهی گشت...برخواهی گشت...
---
خنده سپری از تحقیر است، برای تحقیر نشدن.
و امنیت، نیاز به قدرت و برتری را می خورد.
---
باد به صورتمان می خورد. مدتهاست که می خورد، آنقدر گذشته که فریاد را رها کردیم. زمین تکراری شده، سعادت آسمانی بر لبان و گردن خنده می زند.
سعادت مندی را در بادی که میزندمان حس می کنم، و گرمای همراهم.
---
"بعضی چیزها را هرگز نمی خواهم بدانم"
"هر اتفاقی که می افته بهترین اتفاقیه که میتونه بیفته"
مردی رفیق، حیف.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:7  توسط وحید بهزادان  | 

خدایان و بندگان و بچه قورباغه ها.
خدایان حکم میرانند،بندگان بندگی حکم خدایان را می کنند، بچه غورباغه ها بندگانیند که خدایان را تحقیر میکنند تا هم سطح خودشان شوند، پس به خودشان خدا می گویند.
و این صرفا یک معادله حالت ایده ئال است.
همه بندگی هم را می کنند.
---
وقتی ذهنم نقطه بحرانی رو مشاهده نکنه اون رو ایجاد می کنه.۱۰ روز دیگه راه آهنمون میشه یه خم تمام بحرانی. دوست دارم بدونم مرداد ماه ایران برای من چه حسی داره.
---
به دو دسته تقسیم می کنم. کسانی که تشویق شدن رو به حکمرانی ترجیه میدن، و کسانی که نمیدن.
جهان اراده و رقص.
و این دسته بندی باز هم تفسیر حالت استاتیکه.
---
امروز تولد آرتاس. توی این دو سال توی هر خط هر پست اندیشه نگار آرتا رو لمس می کنم.حسّ وجودش باعث لمس کردن دنیایی میشه که مدتها فقط تصورش می کردم و حسّ داشتنش برای من انگیزس برای دویدن کنار عقربه های ساعتم.
بهترین هدیه ای هستی که از دنیا گرفتم. تولدت مبارک من باشه و بقیه کسایی که براشون تفاوت ایجاد کردی آرتاشی.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:21  توسط وحید بهزادان  | 

کلاس درس عمومی خودم رو نرفتم، با یکی از آشناها رفتم کلاس مقدمات فیلم سازی تجربی. انیمیشنهای کوتاه از سبک آوانگارد،موسیقی و تصویر و سیال احساس بصری و شنوایی، بدون ذره ای از ذات پر دروغ و تاریخچه برتری طلبی واژه. فروید همراه ناخودآگاهش هر لحظه ناخون بلند کج و کوله و کثیفشو به تخته سیاه نگاتیو و ذهن من می کشید. انیمشینهایی بودن برای عرق کردن و لبخند گنگ زدن،اتوپیای سینمایی من.
توی همین کلاس،چند حربه ای هم از فیلمبرداری تلویزیونی یاد گرفتم. شات آمریکایی و اکستریم کلوز آپ و اکستریم لانگ شات و چند تا اسم دیگه. برای چند لحظه غرق لذت ارگاسمیک تحمیل نوع دید و لذت خودم به مخاطبم شدم.
حیف، احتمالا آخرین شانسم برای تجربه این کلاس بود.
---
از خواب می پرم و توی اتاقم قدم میزنم، عصبی نیستم. حس خواستن نا آشنایی دارم که به هیچ خاطره ای از گذشتم اشاره نداره، جز شبهای دیگه. لباسم بیرونم رو می پوشم، از ساختمون خوابگاه می دوئم بیرون. می دوئم طرف استادیوم. با خودم مسابقه بالا رفتن از جایگاه تماشاچی میذارم. صدای نفس نفسم سریعتر از خودم به مقصد میرسه. وای میسم و شهر و دانشگاه خوابیده رو نگاه می کنم و چراغای غیر شهری تک و توک روشن رو...
---
لذت برنامه نویسی برای من به القای حس خداوندگاریشه.
---
و چراغای غیر شهری تک و توک روشن رو. صدام رو به باد مرطوب می دم. داد میزنم. داد میزنم. داد میزنم.
because of my own will brother, because of my own thirst
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:45  توسط وحید بهزادان  | 

 
Counters
Counters Hit Counters
Free Web Counters Web Page Counter